baghbany87

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور،روی شانه ی آن هاست

 

 

بايد کمک کنی کمرم را شکسته اند
بالم نمی دهند -پرم را شکسته اند
نه راه پيش مانده برايم نه راه پس 
پل های امن پشت سرم را شکسته اند
هم ریشه های پیر مرا خشک کرده اند
هم شاخ های تازه ترم را شکسته اند
حتی مرا نشان خودم هم نمی دهند
آیینه های دور و برم را شکسته اند
گلهای قاصدک خبرم را نمی برند 
پای همیشه سفرم را شکسته اند
حالا تو نیستی و دهان های هرزه گو
با سنگ حرف مفت سرم را شکسته اند

نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 10:5 توسط خانم نوایی لقب|

نوشته شده در پنجشنبه دهم مهر 1393ساعت 13:2 توسط خانم نوایی لقب|


کودکی هایم عاشق تاب بازی بود...
تاب می خورد و می خندید
بزرگی هایم هم تاب بازی را دوست دارد...
هر از گاهی دست بی تابی هایم را می گیرد و به تاب بازی می برد!
نمی دانم چه رازی در میان است...
ولی همین که بی تابی هایم را به تاب می سپارد
دیگر بی تاب نیستم!
بزرگی هایم تاب می خورد و می خندد...!

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 7:44 توسط خانم نوایی لقب|

نوشته شده در سه شنبه یازدهم شهریور 1393ساعت 12:50 توسط خانم نوایی لقب|

ﺁﻫﻨﮕﺮﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﮔﺬﺭﺍﻥ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﭘﺮ ﺷﺮ ﻭ ﺷﻮﺭ، ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺭﻭﺣﺶ ﺭﺍ ﻭﻗﻒ ﺧﺪﺍ ﮐﻨﺪ. ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺑﺎ ﻋﻼ‌ﻗﻪ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩ، ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﭘﺮﻫﯿﺰﮔﺎﺭﯼ، ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯿﺶ ﭼﯿﺰﯼ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻧﻤﯽ ﺁﻣﺪ، ﺣﺘﯽ ﻣﺸﮑﻼ‌ﺗﺶ ﻣﺪﺍﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﯽ ﺷﺪ! ﺭﻭﺯﯼ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﻧﺶ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﻃﻼ‌ﻉ ﺍﺯ ﻭﺿﻌﯿﺖ ﺩﺷﻮﺍﺭﺵ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ: “ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻋﺠﯿﺐ ﺍﺳﺖ! ﺩﺭﺳﺖ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﯽ ﻣﺮﺩ ﺧﺪﺍ ﺗﺮﺳﯽ ﺑﺸﻮﯼ، ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺑﺪﺗﺮ ﺷﺪﻩ. ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺍﯾﻤﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺗﻀﻌﯿﻒ ﮐﻨﻢ ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺗﻤﺎﻡ ﺗﻼ‌ﺷﻬﺎﯾﺖ ﺩﺭ ﻣﺴﯿﺮ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ، ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺑﻬﺘﺮ ﻧﺸﺪﻩ!” ﺁﻫﻨﮕﺮ ﺑﻼ‌ﻓﺎﺻﻠﻪ ﭘﺎﺳﺦ ﻧﺪﺍﺩ. ﺍﻭ ﻫﻢ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﻓﮑﺮ ﺭﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻭ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﭼﻪ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺯﻧﺪﮔﯿﺶ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ! ﺍﻣﺎ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺳﺆﺍﻝ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﭘﺎﺳﺦ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ، ﮐﻤﯽ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﭘﺎﺳﺨﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﯾﺎﻓﺖ. ﺍﯾﻦ ﭘﺎﺳﺦ ﺁﻫﻨﮕﺮ ﺑﻮﺩ: ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﮔﺎﻩ، ﻓﻮﻻ‌ﺩ ﺧﺎﻡ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺷﻤﺸﯿﺮ ﺑﺴﺎﺯﻡ. ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ ﭼﻪ ﻃﻮﺭ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﻣﯿﮑﻨﻢ؟ ﺍﻭﻝ ﻓﻮﻻ‌ﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺟﻬﻨﻢ ﺣﺮﺍﺭﺕ ﻣﯿﺪﻫﻢ ﺗﺎ ﺳﺮﺥ ﺷﻮﺩ. ﺑﻌﺪ ﺑﺎ ﺑﯽ ﺭﺣﻤﯽ، ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺗﺮﯾﻦ ﭘﺘﮏ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻣﯿﺪﺍﺭﻡ ﻭ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺿﺮﺑﻪ ﻣﯿﺰﻧﻢ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻓﻮﻻ‌ﺩ ﺷﮑﻠﯽ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ. ﺑﻌﺪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻇﺮﻑ ﺁﺏ ﺳﺮﺩ ﻓﺮﻭ ﻣﯿﮑﻨﻢ، ﺑﻄﻮﺭﯾﮑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﮔﺎﻩ ﺭﺍ ﺑﺨﺎﺭ ﻓﺮﺍ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ. ﻓﻮﻻ‌ﺩ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻦ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻧﺎﮔﻬﺎﻧﯽ ﺩﻣﺎ، ﻧﺎﻟﻪ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﻭ ﺭﻧﺞ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ. ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﮐﺎﻓﯽ ﻧﯿﺴﺖ، ﺑﺎﯾﺪ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﮐﻨﻢ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺷﻤﺸﯿﺮ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﻈﺮﻡ ﺩﺳﺖ ﺑﯿﺎﺑﻢ… ﺁﻫﻨﮕﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮﺩ. ﺳﭙﺲ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ: ﮔﺎﻫﯽ ﻓﻮﻻ‌ﺩ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺗﺎﺏ ﺍﯾﻦ ﻋﻤﻠﯿﺎﺕ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ. ﺣﺮﺍﺭﺕ، ﺿﺮﺑﺎﺕ ﭘﺘﮏ ﻭ ﺁﺏ ﺳﺮﺩ ﺑﺎﻋﺚ ﺗﺮﮎ ﺧﻮﺭﺩﻧﺶ ﻣﯿﺸﻮﺩ. ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻓﻮﻻ‌ﺩ ﻫﺮﮔﺰ ﺷﻤﺸﯿﺮ ﻣﻨﺎﺳﺒﯽ ﺩﺭ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺁﻣﺪ ﻟﺬﺍ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ. ﺁﻫﻨﮕﺮ ﺑﺎﺯ ﻣﮑﺚ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ: ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﺩﺍﺭﺩ ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﺁﺗﺶ ﺭﻧﺞ ﻓﺮﻭ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ. ﺿﺮﺑﺎﺕ ﭘﺘﮑﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻦ ﻭﺍﺭﺩ ﮐﺮﺩﻩ ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﻪ ﺍﻡ ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺳﺮﻣﺎ ﻣﯿﮑﻨﻢ، ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻓﻮﻻ‌ﺩﯼ ﺑﺎﺷﻢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺩﯾﺪﻩ ﺷﺪﻥ ﺭﻧﺞ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ. ﺍﻣﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ: “ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ، ﺍﺯ ﮐﺎﺭﺕ ﺩﺳﺖ ﻧﮑﺶ، ﺗﺎ ﺷﮑﻠﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ، ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﮕﯿﺮﻡ… ﺑﺎ ﻫﺮ ﺭﻭﺷﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﭘﺴﻨﺪﯼ، ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺑﺪﻩ،ﻫﺮ ﻣﺪﺕ ﮐﻪ ﻻ‌ﺯﻡ ﺍﺳﺖ، ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺑﺪﻩ… ﺍﻣﺎ ﻫﺮﮔﺰ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﻣﯿﺎﻥ ﻓﻮﻻ‌ﺩﻫﺎﯼ ﺑﯽ ﻓﺎﯾﺪﻩ ﭘﺮﺗﺎﺏ ﻧﮑﻦ ...!
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 23:23 توسط خانم نوایی لقب|

روحاني راه مسجد را گم کرده بود .
از کودکی خردسال پرسید :
فرزندم !
مسجد این محل کجاست ؟
کودک گفت: آخر همین خیابان ،
به طرف چپ بپیچید ،
آن جا گنبد مسجد را خواهی دید .
روحاني گفت: آفرین فرزند!
من هم اکنون در آنجا سخنرانی دارم ،
تو میخواهی به سخنانم گوش دهی ؟
کودک پرسید :درباره چه چیزی
صحبت میکنی ،حاج آقا !؟
روحاني گفت: می خواهم راه
بهشت را به مردم نشان دهم .
کودک خندید و گفت:
تو راه مسجد را بلد نیستی
می خواهی راه بهشت را به مردم نشان بدهی!!!

نوشته شده در یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 10:59 توسط خانم نوایی لقب|

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 11:31 توسط خانم نوایی لقب|

 

  مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد

از جادة سه‌شنبه شب قم شروع شد

آیینه خیره شد به من و من به‌ آیینه
آن قدر خیره شد که تبسم شروع شد

خورشید ذره‌بین به تماشای من گرفت
آنگاه آتش از دل هیزم شروع شد


وقتی نسیم آه من از شیشه‌ها گذشت
بی‌تابی مزارع گندم شروع شد

موج عذاب یا شب گرداب؟! هیچ یک
دریا دلش گرفت و تلاطم شروع شد

از فال دست خود چه بگویم که ماجرا
از ربنای رکعت دوم شروع شد

در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار
تا گفتم السلام علیکم ... شروع شد

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 9:39 توسط خانم نوایی لقب|

 

امیدوارم خداوند در این ماه عزیز، بهترین سرنوشت رو براتون بنویسه....

 

نوشته شده در دوشنبه نهم تیر 1393ساعت 9:8 توسط خانم نوایی لقب|

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393ساعت 8:28 توسط خانم نوایی لقب|


مطالب پيشين
» حالا تو نیستی..................................................................
» بفرمایید رنگینک..... اصیل بوشهری
» کودک موندیم رفت...
» 
» 
» راه بهشت
» من از تو میخواهم خودت را.....
» خدایا...
» قدم نو رسیده مبارک...
»  یه کوچولو بش فکر کنین.....
Design By : Pars Skin