X
تبلیغات
baghbany87

baghbany87

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور،روی شانه ی آن هاست

اینجا سکوت باید کرد....

روزت مبارک مادرجون....


مادرم پیامبری بود با زنبیلی پر از معجزه...

یادم نمی رود در اولین سوز زمستانی....

النگویش را به بخاری تبدیل کرد...


+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم فروردین 1393 ساعت 9:44 توسط خانم نوایی لقب | 


قهریم دیگه...

ای همکلاسیای بی روح بی ذوق بی عاطفه..



اصن با همه قهرم!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 ساعت 16:59 توسط خانم نوایی لقب | 


نظرتون چیه؟؟؟

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 ساعت 15:10 توسط خانم نوایی لقب | 


میریم که داشته باشیم!

مهدی رستم پور ورزشی نویس مقیم اروپا به نقد برنامه آقای گزارشگر که هرشب از شبکه 3 پخش می شود پرداخته است:


*با فرم مسابقه آکادمی گوگوش تهیه شده، جای خالی برنامه نوروزی مردان آهنین را هم پر کرده. فقط جای فرامرز خودنگاه در هیات داوران خالی است.


*یکی از شرکت‌کنندگان به آقای علیفر گفت گزارشگری از نظر من هنر است. علیفر به نشانه تایید، سر تکان داد!


*مزدک نمره کم می‌کند به خاطر بلد نبودن اسامی بازیکنان ساوتهمپتون! خاطرش هست بازی اردن که از یک هفته قبل می‌دانست باید گزارش کند، اما تا آخر مسابقه یعقوب کریمی را به جا نیاورد.


*اسکندر کوتی به ضعف اطلاعات شرکت‌کننده‌ها گیر می‌دهد! کوتی آن سالها مرد خوبی بود. فقط هرگز با این موضوع کنار نیامد که گرچه املای اتریش و استرالیا شبیه است، اما تیمهای ملی متفاوتی دارند.


*محمدرضا احمدی در نقش رها اعتمادی. وجدان اگر مبنای جام جم بود، احمدی خودش باید ثبت‌نام می‌کرد و تست می‌داد.


*انتقاد مزدک از همه: "خیلی استرس داری." مزدک عزیز در نخستین گزارشش، کمک عادل نشسته بود برای بازی ضبطی یووه. فقط یک دقیقه حرف زد! عادل بعد از معرفی مزدک به عنوان همکار جدید گفت: آنجلو پروتزی مصدوم شده آقای میرزایی. برای شروع، از میکل آنجلو رامپولا برامون بگو. اولین جملات مزدک در تلویزیون بود اما تپش پرصدای قلب و ئه ئه گفتن‌هایش نگذاشت بفهمیم رامپولا چی بالاخره؟


*داوران نگفتند که عطا بهمنش برجسته‌ترین گزارشگر تاریخ رادیو تلویزیون در هر دو رشته "فوتبال و کشتی" است. چون با بداهه‌پردازی خلاقانه و بکارگیری سنجیده‌ترین عبارت‌ها، مسابقه را حکایت می‌کرد. موسیقی متن بازی از حنجره او در می‌آمد.


*مبدا تاریخ گزارشگری، بازی ایران و استرالیا نیست. مجید وارث، راوی بی بدیل فوتبال و کشتی ایران در دهه 60 انگار اصلاً وجود نداشته. داوران، همدیگر را مثال‌ می‌زنند برای شرکت‌کنندگان! یاد نمی‌کنند از بیان شیوای مانوک خدابخشیان. یا حبیب روشن‌زاده، نقال امجدیه در دهه برلیان فوتبال ایران.


*تلویزیونی که عذر مهدی احمدی مطلع‌ترین گزارشگر فوتبالش را "به جرم جوانی" در 22 سالگی خواسته، در این برنامه از نونهالان زیر 10 سال هم تست گرفته!


*مجید صالح کودک 9 ساله را مواخذه می‌کند که چرا اسم تیم محلتان را گذاشته‌اید الاتحاد! صالح گمان می‌کند اسم و فامیل خودش مانند اسامی تیم‌های ثامن الحجج، البدر بندر کنگ، فتح، فجر و...، از بارگاه هخامنشیان دست به دست شده رسیده به ما.


*هوشنگ نصیرزاده بارها شغل شرکت کنندگان را پرسید و گفت بهتر است بروند دنبال همان شغل! آیا رواست چنین اهانتی، وقتی می‌گوییم این 100 نفر را از بین بیست هزار متقاضی گلچین کرده‌ایم؟!


*علیفر، کوتی، پیمان و... به متقاضیان گزارشگری نگفتند: بدون وقت گذاشتن برای دستور زبان فارسی، فردا روز در بهترین حالت، می‌شوید یکی مثل ما

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین 1393 ساعت 15:59 توسط آقای برون | 


نمای نزدیک، تیم برتون ، چارلی چاپلین

وقتی از یه دید کلی به یه جمع از آدما نگاه میکنید ،هیچ حسی بهشون ندارید به نظر هرکس سرش تو لاک خودشه و کلا فرقی با همدیگه ندارن.

اگه یه جوری با بعضی از این آدما رابطه داشته باشید و از زندگی شخصیشون یه چیزی بدونید مثلا در حد بچه های هم خوابگاهی بشناسیدشون تازه متوجه میشد چقدر ادما با هم فرق دارن و بعضیا چقدر ویژگیهای عجیب  غریب دارن و اگه آدم ایده آل طلبی باشید تو ذهنتون رو هرکس یه عیبی میذارید! 

این یکی دروغگوه این یکی بی معرفته این یکی دو رو هست این یکی بی قید و ....

خلاصه یه تنفری از آدما پیدا میکنید

خیلی حرفه(و خیلی زیباست) تو همچین شرایطی به آدما لبخند بزنی ،بهشون احترامی قلبی بذاری و....

چند روز پیش تفنگدار تنها تیم برتون رو تلوزیون نشون داد ،این حرفا عوارض جانبی اونه!

چارلی چاپلین : زندگی در نمای نزدیک تراژدی و در نمای دور کمدی است.

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم فروردین 1393 ساعت 5:54 توسط آقای برون | 


شطرنج سال جدید

گاهی با دوستم بهروز شطرنج بازی میکنم! یکم بازیش از من ضعیفتره، وقتی چندتا از مهره هام رو میزنه عوض فکر کردن روی بقیه بازی مهره های خارج بازی رو میچینه کنار زمین بعد چند دقیقه میگه من یه مهره بیشتر دارم! غافل از اینکه مهم تعداد مهره ها نیست، مهم چینش مهره هاست.آخرم میگه این بارم شانسی بردی!

زندگی هم یه جورایی همین طوره.

خیلی وقتا از زندگی ناامید میشم ،بعد که آدمایی رو که داشته هاشون کمتر یا مساوی خودم هست رو میبینم ،با خودم میگم پس مهم داشته ها نیست، مهم طرز فکر ما درباره زندگی و داشته ها و دیگران و ....هست.

دعا نمیکنم مهره هاتون زیاد بشه یا یه دست از غیب بیاد یه وزیر بذاره وسط زمینتون، دعا میکنم بدون دیدن مهره های خارج زمین، از مهره های داخل زمین به بهترین شکل استفاده کنید.

دعا نمیکنم در سال جدید خدا بهتون داشته های بیشتری بده ،دعا میکنم دیدتون نسبت به شرایطتون و زندگیتون مهربون تر و قشنگ تر و باحال تر بشه.

عید همه دوستان مبارک

+ نوشته شده در جمعه یکم فروردین 1393 ساعت 17:29 توسط آقای برون | 




عید همه تون پیشاپیش مبارک ....سعادت ،سلامتی ، سرافرازی و سربلندی چهار تا از سین های سفره هفت سین امسالتون باشه انشاالله... و امیدوارم زندگیتون پر از لحظات غافلگیرکننده (سورپرایز) باشه.... موند دو تا سین..... خودتون اضافه کنید....


مانده تا برف زمين آب شود

مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونه چتر
ناتمام است درخت
زير برف است تمناي شنا كردن كاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات و طلوع سر غوك از افق درك حيات
مانده تا سيني ما پر شود از صحبت سمبوسه و عيد
در هوايي كه نه افزايش يك ساقه طنيني دارد و نه آواز پري مي رسد از روزن منظومه برف
تشنه زمزمه ام
مانده تا مرغ سرچينه هذياني اسفند صدا بردارد
پس چه بايد بكنم
من كه در لخت ترين موسم بي چهچه سال تشنه زمزمه ام
بهتر آن است كه برخيزيم رنگ را بردارم روي تنهايي خود نقشه مرغي بكشم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 ساعت 18:52 توسط خانم نوایی لقب | 


تختی ،تابناک ،اخوان ،هیچکس

چند مدت هست میخوام از خاطرات استادم یه چیزی بنویسم که مثلا کشورمون چرا همه بیخیال هستن ،نمیدونستم چی بنویسم.اتفاقی این خاطره از نوه مرحوم تختی رو دیدوم.خیلی ......

"ديروز سالگرد پدربزرگم بود و ما نبوديم. آن سال‌هايي كه بوديم مامانم و بابام شير و موز مي‌آوردن مدرسه. بعد از مدرسه هم، من و مامانم مي‌رفتيم خانه مادربزرگم و صبر مي‌كرديم تا شب كه بابام بياد از ابن‌بابويه و حسينيه ارشاد... تلويزيون روشن بود اما پدرم را نشان نمي‌دادند. اين بود كه همه خيال مي‌كردند بابام نرفته. 

من اينجا(امریکا)كه آمدم به مادرم گفتم هيچ‌كس مرا نمي‌شناسد و من چطور بروم مدرسه؟ تو ايران همه مي‌دانستند من كي هستم اما اينجا چه كسي مي‌فهمد؟ مادرم گفت چه بهتر، خودت بايد كاري كني كه همه تو را بشناسند. 

اين بود كه درس خواندم خيلي. تو زبان انگليسي اول شدم، بين دانش‌آموزان آمريكايي توي سه كلا‌س رياضي اول شدم و توي چهار كلا‌س علوم اول شدم و خيلي جايزه گرفتم؛ تازه به‌خاطر اينكه به يك بچه چيني كمك كردم كارت مخصوص به من دادند و تازه آن‌وقت بود كه فهميدم من هم كمي خوب هستم. 

بعد يكي از معلم‌ها به من گفت درباره شب يلدا كار كنم، تحقيق كنم. كردم. ديدم چقدر قشنگ است شب يلدا. همان‌وقت دلم مي‌خواست بيايم ايران اما مادرم همين‌جا شب يلدا گرفت و خلا‌صه بعد از اين تحقيق معلمم جلوي همه به من گفت تو با آن قهرمان ايراني كه توي اينترنت اسمش پر است چه نسبتي داري...؟ 

گفتم نوه او هستم. همه برگشتن به من نگاه كردند و از آن روز كارم سه برابر شده. يكي براي خودم درس مي‌خوانم يكي هم براي اينكه نگويند نوه جهان‌پهلوان چيزي سرش نمي‌شود."

هم چنان میسوزد این آتش

غنچه های را که پروردم به دشواری

در دهان گود گلدان ها روزهای سخت بیماری

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392 ساعت 1:26 توسط آقای برون | 


ملت غیور و شهید پرور

آی آدمها که در ساحل نشسته شاد و خندانید

یک نفر در آب دارد میدهد جان

سر ظهر با استاد راهنمام اومدیم نزدیک خوابگاه یه مقدار از زمین خاکی بود ماشین گیر کرد تو گل!

2تا خانم و منو استاد زیر بارون ،یه خوابگاه هم از پنجره هاشون نظاره گر بودن حتی یک نفر هم نمیومد کمک ماشین رو از گل در بیاریم.اون موقع دقیقا فهمیدم چرا مطهری میگه غربی ها به مسلمون ها میگن بی غیرت.


+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1392 ساعت 18:35 توسط آقای برون | 


دین

اگه فکر میکنید طرز فکرتون کاملا درسته و هیچ اشتباهی ندارید لطفا این مطلب رو مث اغلب مطلبام نخونید! 

نمیدونم دقت کردید غربی ها از حکومت های دینی یا همین اسم حکومت دینی چقدر میترسن یا نه.مخصوصا توی فیلم هاشون.یه مدت پیش یه فیلم دیدم به اسم آگورا ،درباره یه زن ستاره شناس رومی که داخل اسکندریه زندگی میکرد و رییس مسیحیای اونجا دستور داد  چون به خدابی احترامی میکنه اعدام بشه (آخه اونا اعتقاد داشتن زمین صافه و خورشید و ....).اسقف دستور میده سنگسارش کنید.

به نظرتون چرا مسیحیا اینطور این آدما رو اعدام میکردن؟

برادر عبدالمالک ریگی ،زنش رو چون شیعه بوده اعدام کرد جسد تکه تکه ش رو شبانه داخل یه قبرستون توی پاکستان خاک کرد.جسد برادر زنش رو هم تو کوهها ول کردن.دم سلطان محمود غزنوی گرم لااقل اون شیعه ها رو سرپا داخل دیوار قبر میکرد دیگه ولشون نمیکرد تو کوه! 

من فکر میکنم اگر کسی فکر کنه طرز فکر خودش کاملا بی عیبه بدون تغییر باید بمونه دستش در خون تک تک آدمایی که مسیحیا و امثال سلطان محمودها عدام کردن آلوده ست.

اصل بیست و سوم قانون اساسی جمهوری اسلامی :

تقتیش عقاید ممنوع است و هیچ کس را نمیتوان به صرف داشتن عقیده ای مورد تعرض و مواخذه قرار داد.

این یعنی مصاحبه عقیدتی هرجا باشه یعنی نقض محترم ترین اصل قانون اساسی؟!

یه دوست سنی دارم شکر خدا چیزی هم سرش نمیشه! ولی گاهی از این و اون چیزی میشنوه به من میگه چرا سنی ها اجازه سخنرانی و فلان و بهمان ندارن و ....

واقعا هم متاسفانه یه عده آدم .... اینا رو از یه سری حقوق محروم کردن(البته بخاطر گروههای تجزیه طلب که از قدیم اینجا بوده)

تو ذهنم میگم خدایا حکومت توی دست اینا بود ما رو زنده زنده قبر میکردن ،چرا یه عده از مسئولین کاری میکنن که یه عده متحجر .... اینطور درباره میراث بهشتی و مطهری حرف بزنن.

پارسال که ستار بهشتی() دستگیر و زندان و بعدم کشته شد ،با خودم گفتم نکنه تاریخ درمورد ما هم همینطور حرفا رو بزنه.آرمانهای آزادی خواهانه.....

دیگه حال ندارم بنویسم!

+ نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1392 ساعت 20:46 توسط آقای برون |