بازم از اون خبر خوشا....



بالاخره سمیه جونمونم داره میره سر خونه زندگی...... دیروز عقدشون بوده با آقا هادی..  خیلی خیلی مبارکشون باشه. امیدواریم خوشبخت و سربلند باشن و همیشه عاشق...

راستی همتونو واسه عروسی دعوت کرده ها. گفت آدرسو بزنم وبلاگ که همه دعوت شده باشن

اینم آدرس: یاسوج، محمودآباد، باغ بختیاری، روز جمعه 2 فروردین92  به صرف ناهار... بازم بهشون تبریک میگیم.

خبر خاش!

با سلام خدمت خانم ها و آقایون محترم:

خانم صابری همین یکی دو روزه پیش با آقا رسول عقد کردن ،انشاالله زندگی خوبی داشته باشن.

دست راستشون هم رو سر همه دخترای کلاس!

چندتا ......




مهربانی که حرف ندارد ، سکوت باید کرد.....

کمی تند!!

با سلام.....

همیشه دوست داشتم حرفهایم را به رکترین شکل ممکن بزنم

 

ماجرایی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه یه پسر جوونی که حکم اعدامش صادر شده بود به جرم تجاوز به یک دختر جوان! و یکی از شبکه ها(برنامه کوله پشتی ،فرزاد حسنی) در طی مصاحبه ای که با عاملان این ماجرا داشتند این ماجرا رو تعریف کرده بودند و من هم امروز این ماجرا رو کوتاه برای شما تعریف میکنم و....

 

این پسر که حالا طناب دار رو روز به روز به خودش نزدیک تر می دید
علاوه بر تجاوز  چند ضربه چاقو هم به دختر زده بود و آخر سر در بیابانی رها کرده بود! ( معجزه اصلی زنده موندن این دختر بود!)

 

وقتی این پسر دستگیر شده بود و در مصاحبه ای که با او داشتند در جواب این سوال که چرا اون دختر رو برای تجاوز دزدیدی؟ جواب داده بود که:

 

" طبق معمول و عادت روزانه گوشه خیابون بودم که دیدم او با مانتوی تنگ و کوتاه و آرایش غلیط از نزدیکی ما رد شد و برق این همه زرق و برق چشامو کور کرد و عقل و هوشمو با هم برد،همین امر باعث شد تا.................." ( دزدی و تجاوز و چاقو زدن هم بقیه ماجرا! )

 

و وقتی این علت رو به دختر گفته بودن: اون با دستپاچگی گفته بود که :

 

" به فرض من اینطور لباس پوشیده بودم ، اون که نباید به صرف لباسم تحریک بشه و مثل یه حیوون باهام رفتار کنه.

اگر احساس بدی بهتون دست نداد لطفا بقه مطلب رو اصلا نخونید.

اگر یه ذره با این مدل ماجرا ها انسانیت درد میگیرید القصه:

من نگفتم که کسی مقصره ،میخوام بگم چون ظاهر این کار رو دو نفر (ظالم و مظلوم) درست کردن  فکر نکنید همه چیز همینه.

به قول شاعر:

نگفتمت که صفت های زشت بر تونهند

که گم کنی که سر چشمه صفات منم

آدمکش واقعی صدام نیست که  خلبان های ایران رو با اره نصف میکرد!(علی اقبالی)

 

آدمکش واقعی کسی ست که آدمها رو مسخ میکنه که به جون هم بیافتن.

آدمکش واقعی جامعه یست که به ما آموزش میده روی صفات حیوانی همدیگه بیشتر حساب کنیم.

"هم چنان میسوزد این آتش

غنچه هایی را که پروردم به دشواری

در دهان گود گلدانها روزهای سخت بیماری"(اخوان)

انسان گرگ انسان است.هابز!

خواهرم اون پسر تنها کسی نیست که به شما مث حیون نگاه کرد ،اول خودتون به خودتون مث حیوون نگاه کردید که مهمترین وجه وجودتون رو جسمتون کردید  و،بعدم خود شما به امثال همین پسر مث حیوون نگاه کردی و فهمیدید که با سواستفاده از ضعف ... جوونها میشه نگاهشون رو گدایی کرد.

گرچه فکر کنم با هم عقیده باشیم که معمولا این رفتارها تبعیت از جامعه هست تا این حرفا.

آخر سر هم: حرف من مذهب نیست ،دین هم نیست ....

انسان است.

بزرگی میگه:

"انسان خوب کسیست که زنها رو محترم بشمره"

این حرف رو در مورد جوامع هم میشه زد.یعنی جوامع خوب ،جوامعی هستن که زن ها درشون احترام دارن.

ولی ما نفهمیده بودیم اون کسی که زن رو محترم نمیشماره خود زنها هستند.

به دلیل تند بودن متن فقط یه هفته رو وبلاگ میمونه.ممنون میشم نظر بدید.

از خانم خورشیدی..

روزی که آلبرت انیشتن از آن میترسید احتمالاً بالاخره رسید:
 
دور هم در کافی شاپ در حال خوردن قهوه
 

یک روز زیبا در ساحل
 
هواداری تیم محبوب
 
یک شام دلچسب در یک رستوران با همراهی دوستان
 
یک قرار دو نفره برای آشنایی بیشتر با روحیات یکدیگر
 
لذت بردن از یک همراهی دوستانه
 
دیدار یک موزه با دیدنیهای بسیار جالب
 

ماشین گردی و لذت بردن از مناظر اطراف
 
درس خواندن دستجمعی
 
دو دوست قدیمی در پارک در کنار هم
 

یک قرار عاشقانه و لذت بخش
 
من از روزی میترسم که تکنولوژی از تعامل انسانی پیشی بگیرد. چنین روزی ، جهان نسلی از احمقها خواهد داشت.

زندگی

سالها دل طلب جام جم از ما میکرد؟

ای کاش این حافظ پدر آمرزیده در زیرنویس! دیوانش مینوشت دوستانی که طلب جام جم از دیگران دارن باید به کجا مراجعه بکنن!

خوب برادر مرحوم این" آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد" چی بود! فقط گفتی آنچه ،یه زیرنویسی ، یه هدر و فوتری! یه رفرنسی....

تا حالا فکر نکردید زندگی بیخود و بی ثمری داشتید؟

بعد کلی دلیل بی سروته جور کنید که مثلا

 پشت سر نیست فضایی زنده

پشت سر مرغ نمیخواند

زندگی ،آبتنی کردن در حوضچه اکنون است!

یا هزارتا شعر و .. دیگه بعد به محض اینکه ده دقیقه گذشت برگردید سر جای اول!

ساده و راحت ، چندتا دلیل دارید برای زندگی کردن؟



جوک‌هاي شریعتی از ديار باقي!

سلام دکتر جان! حال همۀ ما خوب است؛ ملالی نیست جر دوری دیدار شما که آن هم دست نخواهد داد، مگر به جهانی دیگر. راستش را بخواهی دکتر جان، پس از نوشتن این نامه برای وجودِ عزیزِ شما، قرار است از ابتدای خیابانی که به نامت گذاشته‌اند، به سمت حسینیه ارشاد بروم؛ حسینیه‌ای که هنوز می‌شود از لابلای دیوار‌هایش صدایت را شنید؛ صدایی که در آن از «روشنفکر و مسئولیت آن در جامعه» می‌گفتی.

می‌خواهم بروم و «یک بار دیگر ابوذر» را بشنوم و زندگی کنم. علی شریعتی عزیز، دوست نادیده‌ام؛ اصلا قصدم این نیست که از گزاره‌های منطقی و تحلیلی برای این نامه استفاده کنم؛ گزاره‌های من همه انشایی هستند. اصلا می‌خواهم انشایی درباره شما بنویسم؛ انشایی که بی‌تکلف و ساده باشد، دکتر جان یادت هست روزگاری می‌گفتند: «آی عشق چهره آبیت پیدا نیست»، یادت هست می‌گفتند؟

«نه به ‌خاطر آفتاب، نه به‌ خاطر حماسه، به‌ خاطر سایه‌بام کوچکش {...} نه به‌ خاطر جنگل‌ها، نه به ‌خاطر دریا، به ‌خاطر یک برگ، به‌ خاطر یک قطره». یادت هست چقدر از انسان می‌گفتند و این‌ که «انسان دنیایی است»؟یادت هست چقدر آدم‌ها گریستند «به ‌خاطر یک قصه در سرد‌ترین شب‌ها، تاریک‌ترین شب‌ها»؟ یادت هست چقدر «به‌ خاطر هر چیز کوچک و هر چیز پاک به خاک افتادند»؟!

چه می‌گویم! حتما شما یادت هست، حتما شما یادت هست که با شوری عظیم در شریان رگ‌های جوانان مسلمانی می‌دمیدی که عاشق شوند، عاشق شوند به خیابان شمیران، حسینیه ارشاد، روزهای...، آن‌‌ها عاشق بودند که به «کویر» آمدند و «اسلام‌شناسی» را از تو آموختند. دکتر جان شما به خیلی‌ها که می‌پرسیدند: «از کجا آغاز کنیم؟»، «شهادت» را نشان دادی. حسین وارث آدم را می‌خواندی برایشان، مسئولیت شیعه بودن را گوشزد می‌کردی و فلسفه نیایش را، روزگاری هم تشیع علوی و تشیع صفوی را از هم جدا می‌کردی و با هیجان از این دو می‌گفتی.

آری، اینچنین بود برادر! آری اینچنین بود دوست عزیزم. ببخشید این‌قدر خودمانی شده‌ام؛ آخر نه سن و سالم به شما می‌خورد، نه آن‌ قدر شما را می‌شناسم که بخواهم عمیق درباره‌تان حرف بزنم. من تنها می‌خواهم از روزگار خودم بگویم؛ روزگاری که می‌خواهد از تو چهره دیگری بیافریند؛ چهره‌ای که بعد‌ها به جای «اندیشیدن»، پس از شنیدن نامت، «خندیدن» به ذهن‌ها متبادر شود!

آری اینچنین است روزگار ما؛ اما در روزگار شما اینچنین نبود. در آن روزگار، برخی گفتند شما با ساواک ارتباط داشته‌اید، عده‌ای دیگر شما را بی‌سواد خواندند و سطحی، گروهی هم شما را وامدار جریانات چپ دانستند و علاقه‌مند به آن‌ها. جدای از تمام این اظهارنظر‌ها، هیچ کدام درباره شما «جُوک» نساختند و برای هم نخواندند و نخندیدند؛ نخندیدند چون می‌دانستند خندیدن به «اندیشیدن و اندیشمند» آسمان سیاهی را برای‌ روزگارشان رقم خواهد زد و آن‌ گونه بود که هم نام آن‌ها ماند و هم نام شما و این‌ گونه بود که تاریخ و جوانان امروز سخنان شما را دهان به دهان برای هم بردند.

هنوز هم با وجود فوکو‌ها، دریدا‌ها، لیوتار‌ها، بارت‌ها، مارکوزه‌ها، مارکس‌‌ها و وبر‌ها، جوان‌های این سرزمین در دانشگاه‌های مختلف و همین دانشگاه تهران خودمان در خیابان انقلاب، سخنرانی‌های تو را، کتاب‌های تو را می‌خوانند و عکس‌های تو را به دیوارهای اتاق انجمن‌هایشان می‌زنند؛ اما دکتر جان از تو چه پنهان که برخی ـ نمی‌دانم به چه انگیزه‌ای ـ اما درباره‌ات جوک می‌نویسند و با تلفن‌های همراهشان ـ که در روزگار شما وجود خارجی نداشت ـ برای هم پیامک می‌کنند.
دکتر جان شرمنده‌ایم

از نو برایتان بنویسم دکتر جان! شرمنده‌ایم، شرمنده‌ایم ـ همان‌گونه که گفتم ـ چند ماهی می‌شود، حرف‌هایی را به نقل از خودتان و دیگر اعضای خانواده‌تان را جوک کرده‌ایم و به آن می‌خندیم! می‌خندیم اما گریه دارد حال این اوضاع. گریه دارد که ما داریم یکی یکی اسطوره‌های فکری و اعتقادیمان را به بازی می‌گیریم. نمی‌خواهم بگویم شما اسطوره‌اید و دست نیافتنی. نه، نمی‌خواهم بگویم. شما بزرگ بودید و جلو‌تر از زمان، نمی‌خواهم بگویم انقلاب اسلامی ایران از حرف‌های شما بود که جریان قوی‌تری گرفت، نه!

اما می‌خواهم بگویم امروز که درباره شریعتی حرف‌هایی می‌زنیم، فردا نوبت به دیگر چهره‌های فرهنگی ـ اعتقادیمان می‌شود. گمانم این نیست که دکتر جان شما نفر آخر باشید. ما پیشتر با ترک‌های غیور، شمالی‌های دلیر، لرهای باغیرت و... هم این کار را کرده‌ بودیم! حالا این‌ که می‌گویند کار انگلیسی‌ها، روس‌ها، صهیونیست‌ها، آمریکایی‌هاست یک طرف؛ اما این‌که ما برای هم تعریف می‌کنیم، می‌خندیم، پیامک می‌کنیم که دیگر کار این عناصر مشکوک! نیست.

دکتر جان کمی دیرم شده‌ است. هرچند نوشتن نامه باید با صبر و حوصله باشد، اما ما مردم دقیقه نود هستیم. حالا هم تلفنم زنگ می‌زند، باید بروم سر قرار؛ سر قراری که با حسینیه دارم. دلم تنگ است، می‌خواهم بروم و خیابانت را پیاده‌روی کنم؛ خیابانی که یادآور بسیاری از سخنان و قصه‌هاست. می‌خواهم بروم تا حرف‌هایت را دوباره برای خودم بخوانم و بشنوم.