داستانک6



طنز...... دلیل منطقی

فرستنده ی مطلب: جناب مهندس ترکی. ممنونیم

مرد میانسالی وارد فروشگاه اتومبیل شد. ب ‌ام ‌و آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود. وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد.


قدری راند و از شتاب اتومبیل لذت برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد. چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می‌رفت. پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرنده‌ای بود رها شده از قفس. سرعت به 160 کیلومتر در ساعت رسید.

مرد به اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه انداخت. دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او می‌آید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده است. مرد اندکی مردد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد.


لختی اندیشید. سپس برای آن که قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد. بر سرعتش افزود. به 180 رسید و سپس 200 را پشت سر گذاشت، از 220 گذشت و به 240 رسید. اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد و او دانست که پلیس را مغلوب کرده است.

ناگهان به خود آمد و گفت: "مرا چه می‌شود که در این سن و سال با این سرعت می‎رانم؟ باشد که بایستم تا او بیاید و بدانم چه می‌خواهد."

از سرعتش کاست و سپس در کنار جاده منتظر ایستاد تا پلیس برسد. اتومبیل پلیس آمد و پشت سرش توقف کرد...


افسر پلیس به سوی او آمد، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: "ده دقیقه دیگر وقت خدمتم تمام است. امروز جمعه است و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی به مرخصی بروم. سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه دیده بودم و نه شنیده بودم. خصوصا اینکه به هشدار من توجهی نکردی و وقتی منو پشت سرت دیدی سرعتت رو بیشتر و بیشتر کرده و از دست پلیس فرار کردی. تنها اگر دلیلی قانع‌کننده داشته باشی که چرا به این سرعت می‌راندی، می‌گذارم بروی."

مرد میانسال نگاهی به افسر کرد و گفت: "می‌دونی، جناب سروان؛ سالها قبل زن من با یک افسر پلیس فرار کرد. وقتی شما رو آژیر کشان پشت سرم دیدم تصور کردم داری اونو برمی‌گردونی!"

افسر خندید و گفت: "روز خوبی داشته باشید، آقا!" و برگشته سوار اتومبیلش شد و رفت.

داستانک 5

این مطلب رو هم آقای حسن زاده لطف کردن برامون فرستادن .بازم ممنون


مرد بيکاري براي سمت آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره با او مصاحبه‌ کرد و تميز کردن زمين رو -به عنوان نمونه کار- ديد و گفت: «شما استخدام شدين، آدرس ايميل‌تون رو بدين تا فرم‌هاي مربوطه رو واسه‌تون بفرستم تا پر کنين و همين‌طور تاريخي که بايد کار رو شروع کنين..»
مرد جواب داد: «اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!»
رئيس هيئت مديره گفت: «متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نمي‌تونه داشته باشه.»
مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد. نمي‌دونست با تنها 10 دلاري که در جيبش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجه‌فرنگي بخره. بعد خونه به خونه گشت و گوجه‌فرنگي‌ها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايه‌ش رو دو برابر کنه. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 40 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد مي‌تونه به اين طريق زندگي‌ش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه. در نتيجه پول‌ش هر روز دو يا سه برابر مي‌شد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت.
5 سال بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين ‌فروشندگان تره بار در امريکا بود . شروع کرد تا براي آينده‌ي خانواده‌ش برنامه‌ربزي کنه، و تصميم گرفت بيمه‌ي عمر بگيره. به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبت‌شون به نتيجه رسيد، نماينده‌ي بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: «من ايميل ندارم.»
نماينده‌ي بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين. مي‌تونين فکر کنين به کجاها مي‌رسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت: « آره! احتمالاً مي‌شدم يه آبدارچي در شرکت مايکروسافت.

داستانک 4( ایمان)

این داستان زیبا رو جناب آقای حسن زاده برامون ارسال کردن. ممنون جناب حسن زاده

روزی کوهنوردی قصد صعود به قله ی کوهی را کرد. به سختی آن را پیمود تا به نزدیکی قله رسید. ناگهان پایش لغزید و سقوط کرد ولی طنابش به دور کمرش پیچید و مانع سقوط او به درون دره شد.

هوا تاریک بود و کوهنورد بین زمین و هوا معلق بود. در دلش درخواست کمک کرد. چند دقیقه بعد احساس کرد صدایی شنیده است. آن صدا خدا بود و به او گفت که آیا کمک میخواهی.
کوهنورد گفت بله.
خدا گفت: آیا به من ایمان و اعتقاد داری.
کوهنورد گفت: بله.
خدا گفت: پس طناب را پاره کن .
کوهنورد با خود اندکی فکر کرد و با خود گفت که اگر من طناب را پاره کنم سقوط میکنم و خواهم مرد. بنابراین او طناب را پاره نکرد.
کوهنورد آن شب بر اثر سرما از دنیا رفت. امداد گران صبح جسد کوهنورد را پیدا کردند و مشاهده کردند که کوهنورد در ارتفاع 1(یک) متری از سطح زمین قرار دارد.

متن زیر رو خانم اسدیان لطف کردن برامون فرستادن.ممنون خانم اسدیان

پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.

 

به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن." 

لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ..." 

خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد"، آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگی كن." 

او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می‌درخشيد، اما می‌ترسيد حركت كند، می‌ترسيد راه برود، می‌ترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟ بگذارد اين مشت زندگی را مصرف كنم.." 

آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند .... 

او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما ... 

اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. 

او در همان يك روز زندگی كرد. 

فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!" 


( وَالتِّينِ وَالزَّيْتُونِ )

این مطلب رو هم خانم اسدیان لطف کردن فرستادن.بازم ممنون

خداوند در سوره "تین"(انجیر) به این میوه قسم خورده است و دانشمندان دین‌پژوه می‌گویند، احتمالاً علت آن است که انجیر، یکی از میوه‌های همه چیز تمام است و کلکسیونی از املاح و ویتامین‌ها دارد؛لذا مورد توجه خاص قرآن قرار گرفته است.
اما این سوگند، ویژگی ظریف دیگری هم در بر دارد که موجب مسلمان شدن یک تیم تحقیقاتی ژاپنی شده است. قصه از این‌جا شروع شد که یک گروه پژوهشی
ژاپنی، در بین مواد خوراکی به دنبال منبع پروتئین خاصی بودند که به میزان کم، درمغز انسان و حیوانات تولید می‌شود. این پروتئین، کاهش دهنده
کلسترول خون ومسئول تقویت قلب و شجاعت انسان است و بازتولیدش بعد از ۶۰ سالگی تعطیل می‌شود.
ژاپنی‌ها فهمیدند این ماده فقط در انجیر و زیتون موجود است و برای تأمین آن، باید انجیر و زیتون را به نسبت یک به هفت مصرف کرد.
بعد از ارائه این نتیجه یکی از قرآن پژوهان مصری نامه‌ای به این تیم تحقیقاتی می‌نویسد و اعلام می‌کند که در کتاب مقدس مسلمانان، خداوند به
انجیر و زیتون در کنار هم قسم خورده. نام انجیر فقط یک بار و نام زیتون نیز هفت بار در قرآن آمده است.

داستانک 3


این مطلب رو جناب مهندس ترکی برامون فرستادن. ممنون جناب آقای ترکی


مادرش میگفت: "دخترم! بگذار راحتت کنم تمام زندگی آینده ات بستگی به همین چند دقیقه چای آوردن دارد. پایت را که از آشپزخانه گذاشتی بیرون اول خوب همه جا را نگاه کن بعد سرت را پایین بنداز و با صدای آرام بگو سلام! نمیخواهم پشت سر دخترم حرف درست کنند که چقدر خودخواه و بی تربیت بود. یک وقت هول نشوی! رنگت عوض میشود با خودشان میگویند: "دختره آدم ندیده است" سینی چای را محکم بگیر مثل دفعه قبل نشود که دستت بلرزد و آقای داماد را شرمنده کنی. حواست جمع باشد اول بزرگتر. یک وقت نبینم که سینی را یکراست بردی جلوی آقای داماد فکر میکنند که حالا پسرشان چه آش دهان سوزی است. آرام و باحوصله راه برو دوبار کمتر تعارف نکن سرت را بلند نکن آرام حرف بزن حتی اگر جک هم تعریف کردند نخند و گرنه از فردا رویت عیب میگذارند که دختره بی حیا و پر رو بود. عزیزم! میدانم که سخت است ولی چند دقیقه بیشتر نیست. تحمل کن از قدیم گفته اند: "در دروازه شهر را میشود بست ولی در دهان مردم را نه..."
لحظه موعود فرا رسیده بود دستورها را مو به مو اجرا میکرد سینی چای را دو دستی چسبیده بود سعی کرد به هیچ چیزی فکر نکند شانه هایش را پایین انداخت محکم و استوار قدم بر میداشت. همه چیز روبراه بود چند قدم بیشتر راه نرفته بود چشمش به مادر داماد افتاد که چادرش را جلو کشیده بود و در گوش دخترش پچ پچ میکرد
گوشهایش را تیز کرد صدای مادر را شنید که میگفت ": ماشاالله هزار ماشاالله همچین چایی میاورد که انگار نسل اندر نسل قهوه چی بوده اند ..."

آدرس ایمیل

سلام به همه دوستان باصفای باغبانی 87،دوستانی که علاقه دارند برای وبلاگ کلاس مطلب ارسال کنند می تونن مطالب خودشون را به آدرس زیر ایمیل کنند.

baghbany8787@yahoo.com

دوستان خوب لطف کنید برای دادن نظر به وبلاگ از هیچگونه علائم اختصاری یا اسم رمزاستفاده نکنیدچون در اینصورت از تایید نظرات معذوریم

اینم یه درخت انگور برزیلی، که اینجوری میوه میده. هیچی تو طبیعت غیرممکن نی.

عجیب ترین درخت دنیاست دیگه. حق داره این مدلی میوه بده.

به قول مهندس احمدی، " هرکی یه جور،اینم این جور"



اینم روش جالبیه برا گرفتن نمره پیشنهاد خانم شادمانیه، ما که 1 سال استراحتیم تقدیمش می کنیم به همه ی بچه در سخونای کلاس

(ارشدیا منظورمه)

              قربان دیدگانت، استاد جان خدا را

                                               جانا محبتی کن این بنده ی خدا را

              من مخلص تو هستم، اصلا فدای کفشت

                                               با نمره ای بخندان این قوم بینوا را

              لطفی نما و بر ما اندک عنایتی کن

                                               باور نما نگویم با غیر، ماجرا را

              استاد جان کرم کن، بر ما مگیر خرده

                                               کاین جزوه ای که گفتی، دق مرگ کرد ما را

              چند اسم خارجی را با چند شکل و درهم

                                               تحویلمان تو دادی آخر چه سود ما را ؟

               هر وقت دیدمت من جسمم به لرزه افتاد

                                              گویی که موش بیند آن گربه ی جفا را

               آن صفر را که خر خوان ام الخبائثش خواند

                                             اما به دور گردان این صفر بی صفا را

               یک ترم با تو بودم، رقصیده ام به سازت

                                          شاباشمان بگردان آن نمره کذا را

به دادم می رسی؟

زائری بارانی ام، آقا به دادم می رسی؟

بی پناهم،خسته ام،تنها،به دادم می رسی؟


گرچه آهو نیستم، اما پر از دلتنگی ام

ضامن چشمان آهوها، به دادم می رسی؟


من دخیل التماسم رابه چشمت بسته ام

هشتمین دردانه ی زهرا، به دادم می رسی؟


میلاد پر برکت هشتمین آفتاب عالمتاب عالم امکان ، مبارک و خجسته باد...

بگو چگونه تو فهمیده ای خدا خوب است؟؟

        یه ؟؟                        یه ؟؟     

کی فهمیدین خدا واقعا مهربونه و هواتونو داره؟؟


یه کم بهش فکر کنین، اگه میشه به ما هم بگین .

اگه ممکنه

پیشکش حضور...

داستانک2


این مطلب رو جناب آقای ترکی برامون فرستادن...


  جعبه كفش

زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را

به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ

چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که

ازشوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چیزی نپرسد در همه این سالها

پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد وپزشکان از

او قطع امید کردند. در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیر مرد جعبه

ی کفش را آورد ونزد همسرش برد پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز

  را در مورد جعبه به شوهرش بگوید.پس از او خواست تا در جعبه را باز کند .وقتی پیرمرد

در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی ومقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد

دراین باره از همسرش سوال نمود. پیرزن گفت :هنگامی که ما قول وقرار ازدواج گذاشتیم

مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره

نکنید او به من گفت که هروقت از دست توعصبانی شدم ساکت بمانم ویک عروسک ببافم.

پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو

عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او

رنجیده بود از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد وگفت این همه پول

چطور؟پس اینها ازکجا آمده؟

پیرزن در پاسخ گفت :آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست اورده ام

وپاییز آمد... همان بهار اشنایی مان

 

تاب می‌خورم

می‌روم به سوی مهر

می‌روم به سوی ماه

در کجا به دست کیست

بند گاهواره‌ام‌؟

برگ‌های زرد

برگ‌های زرد

روی راهی از ازل کشیده تا ابد

مثل چشم‌های منتظر نگاه می‌کنند

در نگاهشان چگونه بنگرم

چگونه ننگرم‌؟

از میانشان چگونه بگذرم

چگونه نگذرم‌؟

بسته راه چاره‌ام

از درون آینه

چهره‌ای شکسته خسته

بانگ می‌زند که

وقت رفتن است

چهره‌ای شکسته خسته

از برون جواب می‌دهد

نوبت من است‌؟

من در انتظار یک اشاره‌ام

حرف‌های خویش را

از تمام مردم جهان نهفته‌ام

با درخت و چاه و چشمه هم نگفته‌ام

مثل قصه شنیده آه

نشنود کسی دوباره‌ام

ای که بعد من درون گاهواره‌ات

سال‌های سال

می‌روی به سوی مهر

می‌روی به سوی ماه

یک درنگ

یک نگاه

روی راهی از ازل کشیده تا ابد

در میان برگ‌های زرد

می‌تپد به یاد تو هنوز

قلب پاره پاره‌ام