رمضان

این متن رو دوست عزیزم آقای مهندس سعید ترکی فرستادن: 

"سلام علیکم

رمضان آمد و آهسته صدا كرد مرا

مستعد سفـــر شهر خدا كرد مرا


از گلستان كرم طرفه نسيـمي بوزيد

كه سراپاي پر از عطر و صفا كرد مرا


نازم آن دوست كه با لطف سليماني خويش

پــــله از سلسـله ديـــو دعــا كـــــرد مـــرا


فيض روح‌القدسم كرد رها از ظلمات

همرهـي تا به لـب آب بقـا كرد مـرا


من نبودم بجز از جاهل گم كرده رهي

لايـــق مكتب فخــر النجبا كـــرد مـــرا


در شگفتم ز كرامات و خطاپوشي او

من خطا كردم و او مهر و وفا كرد مرا


دست از دامن اين پيك مبـارك نكشم

كه به مهماني آن دوست ندا كرد مرا


زين دعاهاست كه با اين همه بي‌برگي و ضعف

در گلـستــــان ادب نـغمـــه ســرا كــــرد مـــرا


هر سر مويــم اگـر شـكر كند تـا به ابــد

كم بود زين همه فيضي كه عطا كرد مرا


طاعات و عبادات دوستان قبول"

ممنون سعید جان

هم فکری

از همه دانشجویان عزیز تقاضا میکنم که این مطلب رو جدی بگیریم

چند مدت پیش میخوندم که فارغ التحصیلان کشاورزی(یعنی ما) بیشترین بیکاران تحصیل کرده کشور رو به خودشون اختصاص دادن!(خوبه یه جا اول هستیم)

از طرفی اگر تنها 20 درصد از این افراد وارد بخش کشاورزی میشدن کشاورزی کشور از این رو به اون رو میشد.(خودشون هم از لااقل تو همون رو که هستن ،یکم این ور تر میان!)

احتمالا تو همین مدت یا درد بیکاری کشیدید،یا مجبور هستید کاری رو انجام بدید که کوچکترین ارتباطی به درسی که خوندیم نداره.

میخواستم ازتون بخوام که ایده ها و طرح هایی رو که برا کار داریم(فقط در حد پیشنهاد و حرف باشه هم خوبه) مطرح بکنیم ،شاید برای انجام اونها تونستیم به هم کمک بکنیم،یا اگر خودمون توانایی انجام اون رو نداریم یا نیازی به عملی کردن اون نداریم ،اون ایده خوب کاملا فراموش نشه ،و اگر بعد یه مدت تو اون کار و یا جای دیگه موفق شدیم ، به بقیه هم بگیم که برای دیگران هم یه روحیه مثبت بشه.

منتظر حضور همه هستیم.


شعری از شاعر خوش ذوق باغبانی 87

میخوام شعری از جناب آقای مهندس صفرپور با تخلص "واحد" رو براتون بنویسم

توضیحات: این شعر با الهام از یکی از غزلیات حافظ علیه الرحمه با مطلع زیر سروده شده........

گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود؟       پیش پایی به چراغ تو ببینم ،چه شود؟ 

          .................... انتظار....................

در دل غم زده مهر تو گزینم چه شود؟

یار لیلی سرشت من،مهر جهان نما تویی

همچو مجنون به رهت گر بنشینم چه شود؟

در فراق رخ تو ای صنم چهره پری

عمر خود به سر برم، تا که ببینم چه شود

شهره ی شهرشدم از غم هجران تو، من

گر فتد در طلبت، رخنه به دینم چه شود؟

نظری فکن ز روی رحم به من

من محنت زده گر با تو نشینم چه شود؟

یا رب امید به احسان تو،" واحد" دارد

گر دهی جای به فردوس برینم چه شود؟


درســی بــــزرگ از یـک کـــودک ! ...

سال ها پیش زمانی که به عنوان داوطلب در بیمارستان استانفورد مشغول کار بودم با دختری به نام لیزا آشنا شدم که از بیماری جدی و نادری رنج میبرد.
ظاهرا تنها شانس بهبودی او گرفتن خون از برادر پنج ساله خود بود که او نیز قبلا مبتلا به این بیماری بود و به طرز معجزه آسایی نجات یافته بودو هنوز نیاز به مراقبت پزشکی داشت.
پزشک معالج وضعیت بیماری خواهرش را توضیح داد و پرسید آیا برای بهبودی خواهرت مایل به اهدای خون هستی؟؟
برادر خردسال اندکی تردید کرد و ....
سپس نفس عمیقی کشید و گفت : بله من اینکار را برای نجات لیزا انجام خواهم داد.
در طول انتقال خون کنار تخت لیزا روی تختی دراز کشیده بودو مثل تمامی انسان ها که با مشاهده اینکه رنگ به چهره خواهرش باز میگشت خوشحال بود و لبخند میزد.
سپس رنگ چهره اش پریده بیحال شده و لبخند بر لبانش خشکید.
نگاهی به دکتر انداخته و با صدای لرزانی گفت : آیا میتوانم زودتر بمیرم؟؟؟
پسر خردسال به خاطر سن کمش توضیحات دکتر معالج را عوضی فهمیده بود و تصور میکرد باید تمام خونش را به لیزا بدهد و با شجاعت خود را آماده مرگ کرده بود !!

داستانک


                   جالبه .حتما تا آخر داستانو بخونید......................


 اتومبيل دانشجوی بیچاره ای كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد.     دانشجو به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده.   آيا  مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »

 رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او   را تعمير كردند. شب هنگام وقتي دانشجو مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود .. صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
دانشجو با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.
 چند سال بعد ماشين همان دانشجو بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه باز هم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش  را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.
 صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
 اين بار دانشجو گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»
 راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»
 دانشجو تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
 دانشجو گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم و عمر خودم را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236, 284,232 عدد است. و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد»
 راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»
رئيس راهب هاي صومعه دانشجو را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به او گفت : «صدا از پشت آن در بود»
 دانشجو دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . دانشجو گفت :« ممكن است كليد اين در را  به من بدهيد؟»
 راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.
 پشت در چوبي يك در سنگي بود . دانشجو درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.
 راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت  سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .
 پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.
 و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
 در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . دانشجو كه از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.

.

.

.

.

.

.

.

.....اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد ....

                         حلول ماه پربرکت رمضان مبارک


 بـاز هـواي سـحــرم آرزوســــت

خـلـوت و مـژگـان تـرم آرزوسـت



شـكـوه ي غـربـت نـبـرم ايـن زمـان

دسـت تـــو و روي تـو ام آرزوســت



خـسـتـه ام از ديـدن ايـن شـوره زار

چـشـم شـقـايـق نـگـرم آرزوســـت



واقـعـه ي ديـــدن روي تـــــو را

ثـانـيـه اي بـيـشـتـرم آرزوسـت



جـلـوه ي ايـن مـاه نـكـو را بـبـيـن

رنـگ و رخ و روي تـو ام آرزوسـت



ايـن شـب قـدر اسـت كـه مـا بـا هميـم؟

مـن شـب قـــــدري دگــــرم آرزوســـت



حـسِّ تـو را مـي كنم اي جـان مـن

عـزلـت بـيـتـي دگــــرم آرزوســــت



خـانـه ي عـشـِاق مـهـاجـر كـجـاست؟

در سـفــــرت بـــال و پـرم آرزوســـت



حـسـرت دل بـارد از ايـن شـعـر مـن

جـام مـيـي در حـرمـــم آرزوســـــت