قابل توجه مهندسای رشتی


تولید گیاهی جایگزین قند و شکر/ دیابتی ها مصرف کنند
پژوهشگران پارک علم و فناوری گیلان گیاهی را به روش کشت بافت در کشور سازگار کردند که به دلیل شیرین بودن برگهای آن جایگزین شکر و قند می شود و قند خون را تنظیم می کند.

دکتر یوسف حمیداوغلی- مجری طرح در گفتگو با خبرنگار مهر، با بیان اینکه زیستگاه اصلی گیاه استیویا در کشور پاراگوئه است، افزود: در سال 1383 تعدادی از ارقام گیاه استیویا را به صورت گلدانی به ایران وارد کردیم. از آنجایی که این گیاه در شرایط معمولی بذر نمی دهد با استفاده از روش کشت بافت اقدام به تکثیر آن شد.

وی با بیان اینکه این گیاه در شرایط آزمایشگاهی تکثیر و سپس به مزارع منتقل شد، اظهار داشت: پس از انجام تستهای لازم بر روی زمین از میان ارقامی که مطالعه بر روی آنها صورت گرفت بهترین برای آب و هوای گیلان انتخاب و تولید انبوه آن آغاز شد.  استیویا گیاه بوته ای است و حداکثر رشد آن 80 تا 85 سانتیمتر در شرایط آب و هوایی گیلان است. برگهای آن بسیار شیرین به گونه ای که برگهای خام آن 20 تا 30 برابر  شیرین تر از شکر است.
برگ گیاه شیرین استیویا که قند آن جذب خون نمی شود

 
مجری طرح با تاکید بر اینکه شیرینی این گیاه هرگز جذب خون نمی شود، ادامه داد: شیرینی این گونه گیاهی به صورتی است که جذب خون نمی شود و تنها دهان را شیرین می کند از این رو علاوه بر آنکه انرژی به فرد نمی دهد، بیماران دیابتی به راحتی می توانند از این گیاه استفاده کنند.  این گیاه ضد جرم دندان و هضم کننده غذا است. همچنین خاصیت آنتی اکسیدان بالایی دارد. نتایج مطالعات نشان می دهد که مصرف طولانی این گیاه باعث تنظیم قند خون می شود.
 
این محقق با اشاره به سازگاری این گیاه در شرایط آب و هوایی استانهای گیلان و مازندران یادآور شد: با توجه به وجود 6 تا 7 میلیون بیمار دیابتی در کشور اقدام به تولید این گیاه و عرضه فرآورده های آن کردیم.
 
وی با اشاره به فرآورده های تولید شده این گیاه، اظهار داشت: علاوه بر اینکه از برگهای تازه این گیاه می توان به عنوان سالاد استفاده کرد با خشک کردن آن، چای نیازی به استفاده از قند و شکر ندارد.
 
جعفر اوغلی تولید پودر شکر از این گیاه را از دیگر موارد فرآوری نام برد و توضیح داد: علاوه بر آنکه می توان عصاره این گیاه را استخراج کرد می توان از برگ آن پودر سفید همانند شکر تولید کرد که این امر نیاز به ایجاد مزارع بزرگ و سرمایه گذاری دارد.

وی با تاکید بر اینکه گرمای بیش از 37 درجه برای رشد این گیاه مضر است، افزود: این گیاه روزکوتاه است به این معنا که طول روز که از 15 شهریورماه کوتاه می شود، گیاه شروع به گل دادن می کند که در این صورت برگهای این گیاه دیگر شیرین نسیت. از این رو در ماه هایی که روز بلند دارند مانند بهار و تابستان می توان از برگهای شیرین آن استفاده کرد.

راهنمایی

بچه ها زیر هر مطلب باکس نظرات هس که اگه بزنیدش نظرات رو همونجا نشون میده

جهت اطلاع(با لهجه عامو صادقینیا بخونید)

S500 i


یادم نیست کجا شنیدم احمد شاملو گفته حافظه تاریخی ایرانی ها ضعیف نیست بلکه ایرانی حافظه تاریخی ندارن!

شنیدید مربی سابق تیم ملی گفته احمدی نژاد منو شخصا اخراج کرده و حقم رو ضایع کرده و...

اگه یادتون باشه وقتی مقدماتی جام جهانی تیم کشورمون تو ورزشگاه آزادی از یکی از ضعیفترین تیم های تاریخ عربستان،2به1 باخت و مردم تو ورزشگاه فقط بهتشون زده بود ،چند بازی قبلش هم با گل دقیقه 87 کریم آذزی! شانسی از امارات نباختیم و القصه!

اصلا بحث فوتبال نیست! به نظرتون چرا تو بازی تایلند(هفته قبل) تماشاگرها دایی رو صدا میزدن؟؟

تو عمرمون انقدر مقتدرانه رفته بودیم بالا که ایندفعه با کروش! رفتیم؟

پس چرا مردم انقدر سریع همه چی یادشون میره؟؟

حالا اینجای قضیه رو بیخیال بشید!

یکی از دوستای سنی میگفت بعد برد عربستان ما انقدر خوشحال شدیم!!

چرا یادمون رفته حضرت صدام به سنی های کرمانشاه و غرب کشور مث سرپل و مهران به چشم هم مذهب و به دخترهای چهار، پنج ساله سوسنگرد(قضیه معروفی داره) به چشم هم کیش نگاه نکرد که شاه تپل مپل عربستان همچین نگاهی به سنی های ایرانی بکنه.

جدی ما حافظه تاریخی مون چند مگابایته؟

please delete some data!!

فکر کنم از رم S500i (ملقب به ظریف) کمتر باشه!!!



بعضی چیزا اینجوریه دیگه...

دانشجویی که سال آخر دانشکده خود را می‌گذراند به خاطر پروژه‌ای که انجام داده

بود جایزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر

کنترل سخت یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدورژن مونوکسید» توسط دولت را امضا

کنند و برای این درخواست خود، دلایل زیر را عنوان کرده بود:

1-مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می‌شود.


۲-یک عنصر اصلی باران اسیدی است.

۳-وقتی به حالت گاز در می‌آید بسیار سوزاننده است.

۴- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می‌شود.

۵-باعث فرسایش اجسام می‌شود.

۶-حتی روی ترمز اتومبیل‌ها اثر منفی می‌گذارد.

۷-حتی در تومورهای سرطانی یافت شده است.

از پنجاه نفر فوق، ۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند.

۶ نفر به طور کلی علاقه‌ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می‌دانست


که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است!


عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!

عیدتون مبارک.........

 

نشانم ده صراط روشنم را   خودم را باورم را بودنم را

خداوندا من از نسل خلیلم   به قربانگاه می آرم"منم"را


یه عکس وحشتناک از خوابگاه پسرا!!!!!!!!!!!!!

باور کنید برا بعضیا همینم زیاده

ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺮﻩ ﺳﻠﻒ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ. ﻭﻟﯽ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﻣﯿﺮﻩ ﺳﺮ ﻣﯿﺰ ﺍﺳﺎﺗﯿﺪ ﻭ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﯿﺸﯿﻨﻪ ﻭﺷﺮﻭﻉﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﻪ ﻏﺬﺍ ﺧﻮﺭﺩﻥ.

ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﻪ ﻭ ﻣﯿﮕﻪ : ﮔﺎﻭﻫﺎ
ﺑﺎ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﻫﺎ ﺗﻮ ﯾﻪ ﺟﺎ ﻏﺬﺍ ﻧﻤﯿﺨﻮﺭﻥ . ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩ ﻣﯿﮕﻪ : ﺑﻠﻪ ﺩﺭﺳﺘﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﻨﻢ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻡ ﯾﻪ ﺟﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﯿﺸﯿﻨﻢ !
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺷﺪﯾﺪﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯼ ﺣﺎﺿﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﻪ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ ﻣﻮﻗﻊ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺑﺰﻧﻪ ﺩﻫﻦ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﺭﻭ ﺳﺮﻭﯾﺲ ﮐﻨﻪ !
ﺳﺮ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻌﺪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻭﺭﻗﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﺭﻭ ﺗﺼﺤﯿﺢ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯿﺸﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﻣﯿﺘﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﺩﺭﺳﻮ ﭘﺎﺱ ﮐﻨﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﺶ ﻣﯿﮕﻪ:
ﯾﻪ ﺳﻮﺍﻝ ﻣﯿﭙﺮﺳﻢ ﺍﮔﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﺑﺪﯼ ﻧﻤﺮﻩﺗﻮ ﻣﯿﺪﻡ.
ﻭ ﺳﻮﺍﻝ ﺍﯾﻨﻪ :ﺗﻮ ﯾﻪ ﮐﯿﺴﻪ ﭘﻮﻝ ﻭ ﺗﻮ ﯾﻪ
ﮐﯿﺴﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﻋﻘﻞ ﻭ ﺷﻌﻮﺭ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ ﺗﻮ ﮐﺪﻭﻣﻮ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﮐﯿﺴﻪ ﭘﺮ ﭘﻮﻝ !
ﺍﺳﺘﺎﺩ:ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻋﻘﻞ ﻭ ﺷﻌﻮﺭ ﻭ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻬﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﭘﻮﻟﻪ ! ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ: ﺑﻠﻪ ﺩﻗﯿﻘﺎ ! ﭼﻮﻥ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﭼﯿﺰﯾﻮ ﻭﺭﻣﯿﺪﺍﺭﻩ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﻩ!
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺧﻮﻧﺶ ﺑﻪ ﺟﻮﺵ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﭘﺎﯼ ﺑﺮﮔﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﻪ" ﮔﺎﻭ" ﻭ ﺑﺮﮔﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ. ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨ ﮑﻪ ﺑﻪ ﺑﺮﮔﻪﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ ﺍﺯ ﮐﻼﺱ ﻣﯿﺮﻩ ﺑﯿﺮﺭﻭﻥ ﻭﻟﯽ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻌﺪ ﻣﯿﺎﺩ
ﺗﻮ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩﺵ ﻣﯿﮕﻪ: ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺷﻤﺎ ﭘﺎﯼ ﺑﺮﮔﻪ ﻣﻦ ﺍﻣﻀﺎﺗﻮﻧﻮ ﺯﺩﯾﻦ ﻭﻟﯽ ﻧﻤﺮﻩ ﻣﻨﻮ ﯾﺎﺩﺗﻮﻥ ﺭﻓﺖ ﺑﻨﻮﯾﺴﯽ!!!


صفر ،only for you!!

جدا شد یکی‌ چشمه از کوهسار              به ره گشت ناگه به سنگی‌ دچار

به نرمی چنین گفت با سنگ سخت          کرم کرده راهی‌ ده ‌ای نیک بخت

گران سنگ تیره دل‌ سخت سر                زدش سیلی‌ و گفت دور‌ای پسر

نجنبیدم از سیل زور آزمای                 که‌ای تو که پیش تو جنبم ز پای

نشد چشمه از پاسخ سنگ سرد                به کندن در افتاد و ابرام کرد

بسی‌ کند و کاوید و کوشش نمود             کز آن‌ سنگ خارا رهی ‌ برگشود

ز کوشش به هر چیز خواهی‌ رسید          به هر چیز خواهی کماهی رسید

گرت پایداریست در کار ها                    شود سهل پیش تو دشوارها

شده فیلم ایرونی... آخرش به خیر و خوشی تمو م شد..


نسخه جدید شعره از جناب محبت... از اونجا که میگه "چند روزی مرا تحمل کن"

 

كاج همسایه گفت با نرمی 

دوستی را نمی برم از یاد، 

شاید این اتفاق هم روزی

ناگهان از برای من افتاد.

مهر بانی بگوش باد رسید 

باد آرام شد، ملایم شد، 

کاج آسیب دیده ی ما هم

کم کمک پا گرفت و سالم شد. 

میوه ی کاج ها فرو می ریخت

دانه ها ریشه می زدند آسان،

ابر باران رساند و چندی بعد

ده ما نام یافت کاجستان ...

یاد بچگی بخیر

اين شعر بسيار خواندني سروده آقاي محبت و از کتاب چهارم دبستان
در کنار خطوط سيم پيام      خارج از ده دو کاج روئيدند 
ساليان دراز رهگذران      آن دو را چون دو دوست ميديدند
يکي از روز هاي سرد پاييزي      زير رگبار و تازيانه باد
يکي از کاج ها به خود لرزيد      خم شدو روي ديگري افتاد
گفت اي آشنا ببخش مرا      خوب درحال من تامل کن
ريشه هايم زخاک بيرون است      چند روزي مرا تحمل کن
کاج همسايه گفت با تندي      مردم آزار از تو بيزارم
دور شو دست از سرم بردار      من کجا طاقت تورا دارم
بينوا راسپس تکاني داد      يار بي رحم و بي مروت او
سيمها پاره گشت و کاج افتاد      برزمين نقش بست قامت او
مرکز ارتباط ديد آن روز      انتقال پيام ممکن نيست
گشت عازم گروه پي جويي      تا ببيند که عيب کار از چيست
سيمبانان پس از مرمت سيم      راه تکرار بر خطر بستند
يعني آن کاج سنگدل را نيز      با تبر تکه تکه بشکستند

آتش مقدس ایرانیان

مگویید که آتش پرستان بدند ایرانیان قدیم

پرستنده پاک یزدان بدند

براتون سوال نیست قضیه آتش در بین ایرانیان قدیم چی بوده

به نقل از شاهنامه فردوسی:

نام سومین شاه ایران هوشنگ بود، که نوه کیومرث و فرزند سیامک بود.

اهریمن بیکار!یه روز میاد با این بنده خدا بجنگه، خلاصه زورش به هوشنگ نمیرسه، هوشنگ یه سنگ بزرگ بر میداره(احتمالا هوشنگ هم لر بوده!) پرت میکنه سمت اهریمن ، که به اون برخورد نمیکنه و میخوره به یه سنگ دیگه و جرقه آتش شکل میگیره و اهریمن میترسه و فرار میکنه، به این ترتیب هوشنگ آتش رو کشف میکنه و  میتونه آتش رو ببره بین قومش که از اون استفاده بکنن.

علاوه بر این آتش تبدیل میشه به نماد مبارزه همیشگی ایرانیان با اهریمن.جالبه که هوشنگ نتونست مث پدرش اهریمن رو بکشه ،ولی در راه این مبارزه چیز ارزشمندتری رو به دست آورد.و به قول جبران تو داستان شیطان، انسان هرچی داره در راه مبارزه با شیطان بدست میاره.

مرحوم آوینی میگه :

ای تمام سهم ما از پیامبران تو حقیقت عرفان را به ما آموختی ، که آن حقیقت در مبارزه است نه یک جا نشینی.

بازآ بازآ هرآنچه هستی بازآ            گر کافر و گبر و بت پرستی بازآ

این درگه ما درگه نومیدی نیست      صد بار اگر توبه شکستس بازآ

مهم سعی کردنه نه انسان بودن میثم جان.


جهنم

گاهی احساس میکن توی جهننم هستم

بزرگی میگه جهنم همین دنیاست منهای آدمهای خوبش ، خیلی وقته آدم خوبی ندیدم که با دیدنش به این نتیجه برسم توی جهنم نیستم.

مرحوم آوینی میگه من از این موهبت برخوردار بودم که انسان دیدم! یعنی خیلیا در همه عمرشون حتی انسان نمیبینن.

مولوی میگه :

بعد از این بر آسمان جوییم یار

زان که در روی زمین جستیم، نیست!

چرا نیست؟؟

چرا نیست خدا؟

بحثم برای خوبی دین نیست ،دین هرکی مال خودش، هیچکس نیست بعد یه مدت که دیدیش بگی اخلاق داره، شعور داره، شخصیت داره.


همینطوری!!

 

Confidence
اعتقاد
اهالی روستایی تصمیم گرفتند که برای نزول باران دعا کنند.
روزی که تمام اهالی برای دعا در محل مقرر جمع شدند،فقط یک پسربچه با چتر آمده بود،
این یعنی اعتقاد.


Trust
اعتماد
اعتماد را می توان به احساس یک کودک یکساله تشبیه کرد،وقتی که شما آنرا به بالا پرتاب می کنید،او میخندد ..... چراکه یقین دارد که شما او را خواهید گرفت،این یعنی اعتماد.

Hope
امید
هر شب ما به رختخواب می رویم بدون اطمینان از اینکه روز بعد زنده از خواب بیدار شویم.ولی شما همیشه برای روز بعد خود برنامه دارید،این یعنی امید.

با اعتقاد،اعتماد و امید زندگی کنید

 



پیرمرد

بعد از فوت پیرمرد، از پیرزن پرسیدند:

شما چطور شصت سال باهم زندگی کردین؟

گفت: ما از نسلی بودیم که وقتی چیزی خراب میشد؛ تعمیرش میکردیم، 

نه تعویضش!

یاد ناصر عبداللهی بخیر......

 سالروز ازدواج امام علی (ع) و حضرت فاطمه (س) مبارک...

باز بیا نقره بکوب طلا بریز پولک بپاش

طره نور و غزل به گل نشسته خنده هاش

پدر خاک به آسمون سپرده دلشو
صدای بال فرشته ها میاد یواش یواش

قنوت بسته آسمون به قامت ستاره
رو بوم کعبه ربنا نفس نفس می باره نفس نفس می باره

اگه که سبزه فدک اگه می چرخه فلک
اگه خدا نسیمشو سپرده به قاصدک

بهونه ی تمومشون مهر علی و زهرا ست
ترانه ها ترانه ها اول عشق همین جاست

بهونه ی تمومشون مهر علی و زهرا ست
ترانه ها ترانه ها آخر عشق همین جاست


باز بیا نقره بکوب طلا بریز پولک بپاش
طره نور و غزل به گل نشسته خنده هاش

پدر خاک به آسمون سپرده دلشو
صدای بال فرشته ها میاد یواش یواش

قنوت بسته آسمون به قامت ستاره
رو بوم کعبه ربنا نفس نفس می باره نفس نفس می باره


فقر  

فقر  همه جا سر ميكشد .......

فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني  هم  نيست ......

فقر ، چيزي را  " نداشتن " است ، 

ولي  ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست  .......

فقر  ،  همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي

 فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند .

فقر ،  تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ 

كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ...

فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....

فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....

فقر ،  همه جا سر ميكشد ........

فقر ، شب را " بي غذا  " سر كردن نيست ..

فقر ، روز را  " بي انديشه"   سر كردن است.

" دکتر شریعتی

سئول!!


خیابان تهرلن در سئول

خیابان تهرلن در سئول

صاحب نیوز- یکی از ویژگی های این تابلو آن است که برخلاف همه تابلوهای مرسوم در دنیا به زبان فارسی نوشته شده نه انگلیسی، اما در کنار این عکس جالب، به یاد خاطره‌ای افتادم که خواندنش خالی از لطف نیست. رضا برجی عکاس مشهور جنگ‌های جهان که در دنیا رکورد دار است. روزی در یک گفتگوی تلفنی به من می‌گفت:

«یک روز برادران امیدوار(مستندسازان مشهور ایرانی که دورتادور دنیا را در سال ۱۳۳۰ گشتند) مرا به خانه شان دعوت کردند و عکس های قدیمی‌شان را بهم نشان دادند. عکس های ۵۰ سال قبل سئول پایتخت کره هم در آن میان بود من هم که به تازگی به این کشور رفته بودم عکس های امروز این شهر را آوردم و مقایسه کردیم.»

«وضعیت این شهر در آن سال ها از روستاهای ما هم بدتر بود و شهردار یا شاید هم رئیس جمهورشان گفته بود که ما می خواهیم روزی مانند تهران شویم». 

به نقل از ایران، این چهار جوان معتقدند خدا زندگی دوباره‌ای به آن‌ها بخشیده است. نیمه شب زمانی که برای عکاسی از طلوع خورشید در ارتفاعات پناه گرفته بودند زوزه‌های وحشتناکی را شنیدند و پس از دقایقی خود را در محاصره 11 گرگ دیدند.


آرش شادمند عکاس 30 ساله آذربایجانی که هدایت این گروه چهار نفره را برعهده داشت از آن لحظات دلهره‌آور گفت: 10 سال است عکاسی می‌کنم همراه دو نفر از دوستانم رضا موسوی اقدم، محمد زارعی راد و پسرعمویم عباس تصمیم گرفتیم طلوع زیبای خورشید را از ارتفاعات قلعه بابک عکاسی کنیم. عصر پنجشنبه بود که به طرف ارتفاعات حرکت کردیم در ارتفاع 2 هزارو 500 متری در حالی که قلعه بابک مقابل مان بود اتراق کردیم. 
وی ادامه داد: زوزه گرگها از دور به گوش می‌رسید با توجه به تجربه‌مان می‌دانستیم گرگها با زوزه کشیدن یکدیگر را فرا می‌خوانند تا در یک جا جمع شوند. در آن لحظات هرچند به شوخی می‌گفتیم امشب خوراک گرگها خواهیم شد ولی همه‌ ترس پنهان داشتیم. هوا به‌شدت سرد و برف روی زمین نشسته بود. 
ساعت 2 نیمه شب بود کنار آتشی که روشن کرده بودیم نشستیم و نور پرژکتور را روی چادر سفری متمرکز کرده بودیم چند لحظه بعد صدای زوزه بلندی از پشت سر به گوش رسید. در آن نقطه دره عمیقی وجود داشت که چند ثانیه بعد تعداد زیادی گرگ از آن مسیر بالا آمده و ما را محاصره کردند. 
چند لحظه بعد گله بزرگ گرگها را مقابل‌مان دیدیم. راه فراری نبود و 11 قلاده گرگ دوره‌مان کرده بودند. صدای زوزه‌ها‌یشان هنوز هم در گوشم است. ترسیده بودیم می‌دانستیم تا زمانی که آتش روشن است به ما نزدیک نخواهند شد نورافکن را به طرف آن‌ها گرفتیم گرگ‌ها با دیدن نور کمی عقب‌تر رفتند. هر چند دقیقه یکی از آن‌ها نزدیک می‌شد و بعد دوباره به عقب 
برمی گشت. شعله‌های آتش درحال خاموش شدن بود. به ناچار لباس‌ها، کوله و چادری را که همراه داشتیم، داخل آتش انداختیم تا شعله‌ آتش خاموش نشود. 
شارژ باطری گوشی موبایل‌هایی که همراه داشتیم تمام شده بود و فقط یکی از گوشی‌ها کمی شارژ داشت. بلافاصله با هلال‌احمر و نیروی انتظامی تماس گرفتم آن‌ها مشخصات دقیق محلی را که در آن بودیم، می‌خواستند. 
آرش ادامه داد: با رئیس اداره میراث فرهنگی کلیبر تماس گرفتم او هم موضوع را با نگهبان میراث که در قلعه بود درمیان گذاشت و از او خواست به کمک ما بیاید. لحظه‌ها به سرعت سپری می‌شدند تنها امیدمان رسیدن بموقع نگهبان بود. 
این عکاس جوان از لحظه‌ای که از محاصره گرگها نجات پیدا کردند این‌گونه گفت: در آن لحظات خود را برای نبرد تن به تن با گرگها آماده کرده بودیم هر کدام چاقو و میله‌ای را در دست گرفته بودیم. 
تنها چیزی که به ما امید می‌داد اعتماد به نفس‌مان بود و می‌دانستیم گرگها منتظر می‌مانند تا شکارشان خسته شود. در همین لحظات بود که کارکنان اداره میراث نزدیک شده و گرگها عقب نشینی کردند. همزمان مأموران نیروی انتظامی دو تیر هوایی شلیک کردند که موجب فرار گرگ‌ها شد. 
وقتی گرگ‌ها فرار کردند از خوشحالی همدیگر را در آغوش گرفتیم. تنها چند لحظه با مرگ فاصله داشتیم. شنیدیم گرگ‌ها روز قبل 5 گوسفند را دریده بودند. آن‌ها به ما گفتند وسط قرق گرگ‌ها قرار داشتیم. آن طلوع زیباترین طلوعی بود که دیده بودم خوشحال بودیم که فرصتی برای زندگی دوباره به ما داده شده است. آن لحظات به پسر 5 ساله‌ام فکر می‌کردم، می‌دانستم که در خانه منتظر بازگشت من است. 
رضا دانشجوی 20 ساله‌ای است که تا یک قدمی مرگ پیش رفته می‌گوید: یک روز قبل هوا سرد شده بود. عصر پنجشنبه تصمیم گرفتیم از کوه بالا برویم. وقتی آرش مشغول عکس انداختن بود به ما گفت یک گله حیوان که مشخص نیست چه حیواناتی هستند به طرف ما می‌آیند. 
گرگ‌ها در فاصله دو متری ما ایستاده بودند و مشخص بود که تصمیم دارند گروهی حمله کنند. 
اگر رئیس اداره میراث کلیبر و همراهانش 20 دقیقه دیرتر به کمک ما می‌آمدند تیتر اول صفحه حوادث روزنامه‌ها می‌شدیم. 
وی ادامه داد: نبرد ما با گرگ‌ها از ساعت 2 نیمه شب آغاز شد و تا ساعت 4و 30 دقیقه بامداد ادامه یافت. هر زمان که یکی از گرگ‌ها نزدیک می‌شد با سنگ او را به عقب می‌راندیم. شانس با ما یار بود که مسئولان اداره میراث مسیری را که ما سه ساعته طی کرده بودیم 45 دقیقه‌ای طی کردند. 
محمد زارعی در مورد 150 دقیقه پراضطراب گفت: پایین کوه چوپانی به ما هشدار داد ولی با این وجود ما مسیر را ادامه دادیم. وقتی گرگ‌ها ما را محاصره کردند بلافاصله تقسیم کار کردیم و هرکدام وظیفه‌ای برعهده گرفتیم. 
من از همه بیشتر ترسیده بودم و هیچ چیزی از اتفاقاتی که بعد از فراری دادن گرگ‌ها افتاد به خاطر ندارم. حتی عکسی را که به یادگار گرفتیم، به یاد ندارم. در آن لحظات چهره مادرم مقابل چشمانم بود و آرزو می‌کردم بتوانم یک بار دیگر او را ببینم. 
عباس از حس یأس و ناامیدی آن لحظات این‌گونه گفت: مشغول آماده کردن غذا بودیم که متوجه شدیم گرگ‌ها ما را محاصره کرده‌اند. در آن لحظات به این فکر می‌کردم اگر گرگ‌ها مرا بخورند خانواده‌ام چطور می‌خواهند از استخوان‌های به جا مانده مرا شناسایی کنند و مرگ دردناکی خواهیم داشت. 
همه این سؤالات در ذهنم مرور می‌شد ولی ناامید نبودم و با پرتاب سنگ به سوی گرگ‌ها آن‌ها را به عقب می‌راندم. بعد از اینکه نجات پیدا کردیم یکی از گرگ‌ها تا پای کوه ما را تعقیب کرد و مترصد فرصت برای حمله بود اما با شلیک تیرهوایی فرار کرد و درست در آن لحظه مفهوم و ارزش واقعی زندگی را بیشتر از همیشه فهمیدم.

هیچ داستان خیالی از داستان زندگی ما عجیب تر نیست!!

موقعی که پشت کنکور سراسری بودم، خیلی احساس رکود و بیخود بودن میکردم ،عادت داشتم شبها درس بخونم ،یه شب ،از اون شب هایی که میزنه به سر آدم!! از خدا خواستم که خدایا این رکود و بی تحرکی رو از زندگیم بگیر، بعد کنکور متوجه شدم باید برم سربازی!! اتفاقا یکی از سخت ترین جاهای ممکن، نیروی زمینی ارتش!

ولی همیشه یادم بود که این شرایط ،از نظافت سرویس بهداشتی! و جمع آوری آشغالهای منطقه مسکونی نزدیک پادگان گرفته!! تا رژه زیر آفتاب و روی زمین خاکی و..... بهتر از رکود و یه جا نشستن هست، و ناراضی نبودم.

این یکی از بهترین دوران زندگیم بود نه به دلیل شرایط نه به دلیل دوستام نه به دلیل هیچ چیز عادی...............

تنها به دلیل اینکه از میدونستم چرا اینجا هستم و این مسیری هست که باید توش باشم.

الان 6 سال از اون آرزو میگزره!!

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مفتون

دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

اینم یه حرفیه... حرف حساب، جواب نداره...... جز اینکه ازش بگذرن...

حرف دل جناب حسن زاده:

سلام. این پاسخ سوالم هست.
نمیدونم چرا من رو برای جشن فارغ التحصیلی خبر نکردین. این کار من رو خیلی ناراحت کرد. ولی واقعا هیچ کس یادش نبود؟
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حالا این کار رو هم کردین. چرا بعدش عذرخواهی نکردین.
اگر عذرخواهی کرده بودین همه چیز رو فراموش میکردم ولی حالا خیلی دیر شده.
موضوع دیگه که واقعا من رو ناراحت کرد این بود که داخل سی دی فارغ التحصیلی یک عکس من هم نیست.
کسی از خودش پرسیده چرا؟
درباره هین موضوع از دست پسران شیلاتی هم ناراحتم آخه اونا سی دی رو آماده کردن. شما به خاطر اردو هم برای من کاری نکردین
ترم اول آزمایشگاه گیاه شناسی خبرم نکردین و به خاطر همون افتادم و یک سال اضاف خوردم.
به هر حال دیگه همه چیز برای من تموم شده.فقط باید از دو نفر تشکر کنم. 1 : اون نفری که برای اردو با استاد صحبت کرد.
2: اون نفری که برای درس اقتصاد کمک کرد.
سال 97 هم من رو نخواهید دید. امیدوارم که همتون در زندگیتون موفق باشید. خداحافظ 87 ها.