خبر خوش

سلام دوستان
این پنج شنبه 29/1/91 مراسم عقد خانم شاهینی با آقا مرتضی هست، گفتن همه بچه های کلاس هم دعوتن، و خوشحال میشه که تشریف بیارین.
مبارک باشه ،انشاالله به پای هم پیر بشن.

لنگر!

بد نبود ما هم مث کشتیها یا همین لنج های خودمون یه چیزی داشتیم تو مغزمون ،تو قلبمون ،تو ذهنمون شبیه لنگر که هر کجای این دنیا بودیم بتونه نگه مون داره که باری به هرجهت نباشیم یا بعد از طوفان شکست از زندگی کردن نا امید نشیم از زنده بودن نا امید نشیم.

حرف دریا و لنگر شد یاد این جمله از  یه برازجونی فقید! افتادم:

به فرزندان خود شنا یاد بدهید ،مملکت روی آب است!!

مملکت رو نمیدونم ولی خیلی چیزها خیلی وقته روی آبه!

بیخیال !

ما خانه به دوشان غم سیلاب نداریم!

تایتانیک هم که نیستیم لنگر بخواهیم ،به زور قایق موتوری......


راستی قالب جدید هم به یاد سپهری ،میگن عاشق نیلوفر بود:

گاه زخمی که به پا داشته ام زیر و بم های زمین را به من آموخته است

گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است

و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس....

سپهری جان زیر و بم های زمین رو حفظ شدیم!

آقای ص.ط نظر بده!

یه خبر بامزه..


خدای بخشنده را شکرگزار و نوزاد بخشیده بر تو مبارک امید که بزرگ شود و از نیکوکاریش

 بهره مند گردی

نهج البلاغه.حکمت354 / مرحوم دشتی




بالاخره نی نی کوچولوی آبجی نسیم ( آقا حسین ) هم  امروز به دنیا اومد و ما خاله شدیم. قدمش برا مامان و باباش مبارک باشه و سرشار از شادی...

شعر از امین حبیبی، از  زلزله زدگان آذربایجان شرقی

 

دشتی بخوان دوباره آواز "دشتی" ات را

بر گل نشسته بینی چون باز کشتی ات را

از شنبه و زکاکی ت آمد صدای گریه

چون ورزقان بدیدی نابود هستی ات را

"فایز"کجایی امروز بر حال زادگاهت

شرحی سرایی از غم، شعر دوبیتی ات را

ما را شریک غم دان ای هموطن چو روزی

دیدیم در اهر نیک ، بگشاده دستی ات را   

ایرانی از شمال و از غرب تا به شرقش

بر خیز تا نمایی زیبا سرشتی ات را

مادر اگر کشیدی بر سر سیاه ماتم

گر ریخت لرزه سقفت، دیوار خشتی ات را

غمگین مباش جانم ، ايران فدای اشکت

از خاطرت زداییم هر گونه سختی ات را

لرزد زمین چو در بم در ورزقان و بوشهر

بوسیم خاکت ایران، خاک بهشتی ات را

هر لرزه ای که آید یک نعمت است و فرصت

گوید امین چو بیند آباد آتی ات را

به اميد تولد دوباره ققنوس...


زمين لرزيد و كوه را فروريخت

قلب مردم سرزمينم دشتي به درد آمد

قلب مردم ايرانم نيز...

اما..

 دستهايي بودند هميشه مهربان و دل هايي هميشه بزرگ..

شهر من ، غم تو غمگينم مي كند..

پابرجا بمان شهر من

آنسان كه نخل هايت...

..........

نیستیم ....

به دنیا می آییم ،

عکس ِ یک نفره می گیریم !

بزرگ می شویم ،

عکس ِ دو نفره می گیریم !

پیر می شویم ،

عکس ِ یک نفره می گیریم ..و بعد 

دوباره باز

نیستیم ...

و اما ....

جناب مهندس احمدی..

اندوه ما در غم از دست دادن آن عزیز بزرگوار در واژه ها نمیگنجد.. تنها میتوانیم از  خداوند برایتان صبری عظیم و برای آن مرحوم روحی شاد و آرام طلب کنیم...

روحشان قرین رحمت بی انتهای الهی




از شاعر معروف بنداروز " جناب مهندس صفر پور"

 شانه بر زلف پريشان زده اي به به

شعله بر خرقه ي مستان زده اي به به

آفتاب از چه طرف سر زده كه امروز ؟

سر به اين بي سر و سامان زده اي به به

غنچه از شوق تو پيراهن غم زد چاك

تا كه تو چاك گريبان زده اي به به

من خراباتي ام و چشم تو مي گويد

باده در خلوت رندان زده اي به به

رخ خود را به شراب ناب افروخته اي

شعله بر خرمن عرفان زده اي به به

" واحد" اينگونه سخن از دگران سخت است

دست بالاتر از امكان زده اي به به