نیمه شب شد و صدایی آمد،     

از دل خلوت شب،

از درون خود من: 

من خدایت هستم،   

هرچه را می خواهی، عاشقانه به تو تقدیم کنم

تو خودت خواسته ای تا باشی!

به همان خندۀ شیرین تو سوگند که تو، هرچه را می بینی،

 ذهن خلاق خودت خلق نمود

هرچه را خواسته ای آمده است، من فقط ناظر بازی هستم

منتظر تا که چه را  یا که که را خلق کنی!

تو فقط یک لحظه و فقط یک لحظه،

زِته دل،

زِ درون،

خواهشی نا محسوس، نه به فریاد بلند،

بلکه از عمق وجود، زِ برای عدم خود بنما،

تو همان لحظه دگر نابودی، به همان سادگیِ آمدنت.

خواهش بودن تو، علت خلقِ همه عالم شد.

تو به اعماق وجودت بنِگر،

زِ  چه رو آمده ای روی زمین؟

پیِ حس کردن و این تجربه ها 

حس این لحظۀ تو، علّت بودن توست!

تو فقط لب تر کن، مثل آن روز نخست،

هرچه را می خواهی، چه وجود و چه عدم، بهر تو خواهد بود

در همان لحظۀ آن خواستنت

و تو را یاد نباشد که چه با من گفتی؟

 دلبرم حرف قشنگت این بود:

شهر زائیده شدن این باشد، تا توانم که فلان کار کنم،

و در این خانه ره عشق نهان گشته و من می یابم.

پدرم آن آقا،

خلق و خویش، روشش، میراثش، 

همه اش راه مرا می سازد.

بنده می خواهم از این راه از این شهر به منزل برسم.

همه را با وسواس تو خودت آوردی. همه را خلق نمودی همه را.

تو از آن روز که خود خواسته پیدا گشتی، من شدم عاشق تو.

دست من نیست،  تورا می خواهم،

به همین شکل و شمایل که خودت ساخته ای،

 شرّ و بی حوصله و بازیگوش،

مثل یک بچۀ پر جوش و خروش،

ناسزا گفتن تو باز مرا می خواند،

 که شوم عاشق تر،

هرچه معشوق به عاشق بزند حرف درشت،

رشتۀ عشق شود محکمتر ....................!

دیر بازی ست به من سر نزدی!

نگرانت بودم، تا که آمد امشب و مرا باز به آواز قشنگت خواندی!

و به آواز بلند، رمز شب را گفتی:

" من چرا آمده ام روی زمین؟ "

باز هم یادم باش

 مبر از یاد مرا

  همه شب منتظر گرمیِ آغوش توام.

عشق بی حد و حساب من و تو بهر تو باد . . . .   . . . . . . . !

خواب من خواب نبود!

پاسخی بود به بی مهری من،

 

            پاسخ یک عاشق . . . . . . . . . . . . . . . . .

به خداوند قسم، من از آن شب،

دل خود باخته ام بهر رسیدن

                    به عزیزم به خدا