هیچ داستان خیالی از داستان زندگی ما عجیب تر نیست!!
موقعی که پشت کنکور سراسری بودم، خیلی احساس رکود و بیخود بودن میکردم ،عادت داشتم شبها درس بخونم ،یه شب ،از اون شب هایی که میزنه به سر آدم!! از خدا خواستم که خدایا این رکود و بی تحرکی رو از زندگیم بگیر، بعد کنکور متوجه شدم باید برم سربازی!! اتفاقا یکی از سخت ترین جاهای ممکن، نیروی زمینی ارتش!
ولی همیشه یادم بود که این شرایط ،از نظافت سرویس بهداشتی! و جمع آوری آشغالهای منطقه مسکونی نزدیک پادگان گرفته!! تا رژه زیر آفتاب و روی زمین خاکی و..... بهتر از رکود و یه جا نشستن هست، و ناراضی نبودم.
این یکی از بهترین دوران زندگیم بود نه به دلیل شرایط نه به دلیل دوستام نه به دلیل هیچ چیز عادی...............
تنها به دلیل اینکه از میدونستم چرا اینجا هستم و این مسیری هست که باید توش باشم.
الان 6 سال از اون آرزو میگزره!!
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مفتون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر ۱۳۹۲ ساعت 23:22 توسط آقای برون
|