این داستان خیلی ساله باعث اذیت و ناراحتی من شده! شما هم بخونید!

داستان :

کلی وقت پیشا یه شاهزاده خانم اروپایی که خیلی به بدخلقی معروف بوده و همه ملت از دست بی ادبی و ... اذیت میشدن در این کره آبی زندگی میکرد که از خرس هم خیلی میترسید.

یه روز ایشون رو برا گردش میبرن توی جنگل ،از اتفاق گم میشه و تا شب هم راهشو پیدا نمیکنه ،مجبور میشه شب تنها تو جنگل تنها بخوابه ،در حالی که میترسید خرس ها بیان سراغش.فردا که بیدار میشه میبینه خودش شده خرس ،حالا چطوری فرار کنه؟

(در ادبیات اون کشور خرس نماد بد خلقیه)

ما از چی بدمون میاد؟

نکنه خودمون همون چیزها رو داشته باشیم؟

 که اونوقت وقتی اعمال تجسم پیدا کنن حسابی ....

یه روز یه بنده خدایی پرید تو حرف یکی دیگه بهش گفتم تو اگه رییس جمهور میشدی میشدی یکی مث رضاخان چون هم تو و رضا! آزادی دیگران رو محترم نمیدونید فقط اون یه کاره ای شد تو نشدی.

دقیقا دیدم آدمایی که ذره ای برا آزادی و شخصیت دیگران ارزشی قایل نیستن مثلا میگن فلان رییس جمهور این طور و....

یکی نیست بگه بابا تو خودتو نگاه کن بعد به دیگران گیر بده.

آدمای ضعیف عیب های خودشون رو پشت عیب دیگران پنهان میکنن.ما مجبور هستیم یه روز با واقعیت ها وربرو بشیم.

ساعت 3و 56 دقیقه بامداد روز سه شنبه 30 دی ماه 1392 خورشیدی.