سلام به همگی....

گفتم تولد.... یه چی یادم افتاد... اتفاق جالبی نبود ولی تا آخر عمر تو ذهنم میمونه...

روز تولدم داشتم تلفنی با خانم خاکپور صحبت میکردم و خلاصه گرم صحبت بودیم که.......


( یه دختر همسایه داریم تازه جشن تکلیف گرفتن براش و بقولی به سن تکلیف رسیده... دختر ناآروم و بقولی شیطون و شاید میشه گفت فضولیه... منم اصلا میونه ی خوبی با دختر کوچیک ندارم برخلاف رابطه ی خوبم با آقا کوچولوها... البته  کلا با آقایون بیشتر سازگارم.....

خلاصه هیچوقت با این زهرا خانم راه نمیام اونم به تبع رفتار من با من راه نمیاد.... کلا در صدد اذیت کردن منه.... اون روز که تو حیاط سرگرم گپ زدن بودم دیدم دورم در رفته هی یه ریز دستم رو میگیره و هی خودشو آویزون من میکرد....  یه 5 دقیقه ای دور ما پلکید و ما هم با غضب  نیگاش می کردیم... یه آن احساس کردم دستش تو جیب منه منم دستشو با غضب از تو جیبم در آوردم و پرت کردم بیرون.... تازه جای خراش ناخنام رو دستشم احساس کردم... خلاصه دیگه دست از سر من برداشت...

گپ ما نیم ساعتی طول کشید. و اونم دیگه رفته بود.. تو اتاق داشتم با  مامانم حرف میزدم حس کردم یه پلاستیکی تو جیبمه... یعنی صداش میومد. فک کردم صب چیزی خوردم اضافاتش تو جیبمه... در آوردم دیدم یه روان نویس خوشگله.... هر چی فک میکردم از کجا اومده مخم نمیکشید .. برامم آشنا نبود... خلاصه یاد زهرا افتادم... برام کادو تولد آورده بود....

کلی از خودم خجالت کشیدم.... اینو جدی میگم.... 

داوری این موضوع آزاده... هرچی میخواین بهم بگین...