حسادت
معروفه که زن اسکندر مقدونی بخاطر حسادت و ... زیر گوش شوهرش میخونه بعد فتح ایران تخت جمشید رو آتیش بزن.
کاش شعور این خانم میرسید که حسادتش باعث لگدمال شدن آرمان و آرزوی چقدر آدم بیگناه میشه.
کاش لحظه ای وجدانش بهش میگفت حسادتش خون هزاران دختر بچه و پسر بچه رو مث آب پرتقال میریزه
کاش قلب سیاه و حیوانیش و یا مغز کوچک و بی ارزشش لحظه ای کار میکرد و میفهمید من بیست و خورده ای عمر کردم نهایت چهل سال دیگه منم میمیرم ،الانم ماها اصلا نمیدونیم همچین کسی بوده یا نه.
نتیجه اخلاقی: از دوستان محترم حسود و احیانا عنودان بدگهر! خواهشمندم قبل از اینکه کاری بکنن لحظه ای فکر کنن که بخاطر حسادت، به آدمایی که اصلا کاری بهم نداشتن کاری نداشته باشم.
بهر یک جرعه که آزار کسش در پی نیست
زحمتی میکشم از مردم نادان که مپرس
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 2:55 توسط آقای برون
|