نوزاده ی صبح
این شعر از خودمه امیدوارم خوشتون بیاد.
دوست دارم که به پابوسی دریا بروم
و حسادت کنم آرام به رویای ترش
و به اندیشه ی یک میوه ی کال،
سرکی شد بکشم...
دوست دارم که در خواب گیاهان باشم
شعر سبزینه شان را پر گلواژه کنم....
دوست دارم به شب شب پره ها نور دهم
و تبسم بکشم بر لب آن میوه ی نابالغ عشق،
که در اندیشه ی افتادن از شاخ دل است...
و در اذهان کپک ها رطوبت را ترسیم کنم...
و چه زیباست که هم خانه ی طوفان باشی!!
....
دیر گاهیست دلم می گیرد
و
هوا می کند آرام که آهی بکشد
و پس از آن نم بارانی و... هیچ...
و چرا هیچ؟؟
چرا این همه ناپیداییم؟
و بیایید هویدا باشیم
و بیایید همه قابله ی شب بشویم
مادر شب، که آبستن فردای خود است..
و چه زیباست که نوزاده ی صبح
چشم را باز کند
و بپیچانیم او را آرام
توی قنداقه ای از جنس حقایق، از نور
+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 9:19 توسط خانم نوایی لقب
|