وپاییز آمد... همان بهار اشنایی مان
تاب میخورم
میروم به سوی مهر
میروم به سوی ماه
در کجا به دست کیست
بند گاهوارهام؟
برگهای زرد
برگهای زرد
روی راهی از ازل کشیده تا ابد
مثل چشمهای منتظر نگاه میکنند
در نگاهشان چگونه بنگرم
چگونه ننگرم؟
از میانشان چگونه بگذرم
چگونه نگذرم؟
بسته راه چارهام
از درون آینه
چهرهای شکسته خسته
بانگ میزند که
وقت رفتن است
چهرهای شکسته خسته
از برون جواب میدهد
نوبت من است؟
من در انتظار یک اشارهام
حرفهای خویش را
از تمام مردم جهان نهفتهام
با درخت و چاه و چشمه هم نگفتهام
مثل قصه شنیده آه
نشنود کسی دوبارهام
ای که بعد من درون گاهوارهات
سالهای سال
میروی به سوی مهر
میروی به سوی ماه
یک درنگ
یک نگاه
روی راهی از ازل کشیده تا ابد
در میان برگهای زرد
میتپد به یاد تو هنوز
قلب پاره پارهام
+ نوشته شده در شنبه یکم مهر ۱۳۹۱ ساعت 22:1 توسط خانم نوایی لقب
|