این داستان زیبا رو جناب آقای حسن زاده برامون ارسال کردن. ممنون جناب حسن زاده

روزی کوهنوردی قصد صعود به قله ی کوهی را کرد. به سختی آن را پیمود تا به نزدیکی قله رسید. ناگهان پایش لغزید و سقوط کرد ولی طنابش به دور کمرش پیچید و مانع سقوط او به درون دره شد.

هوا تاریک بود و کوهنورد بین زمین و هوا معلق بود. در دلش درخواست کمک کرد. چند دقیقه بعد احساس کرد صدایی شنیده است. آن صدا خدا بود و به او گفت که آیا کمک میخواهی.
کوهنورد گفت بله.
خدا گفت: آیا به من ایمان و اعتقاد داری.
کوهنورد گفت: بله.
خدا گفت: پس طناب را پاره کن .
کوهنورد با خود اندکی فکر کرد و با خود گفت که اگر من طناب را پاره کنم سقوط میکنم و خواهم مرد. بنابراین او طناب را پاره نکرد.
کوهنورد آن شب بر اثر سرما از دنیا رفت. امداد گران صبح جسد کوهنورد را پیدا کردند و مشاهده کردند که کوهنورد در ارتفاع 1(یک) متری از سطح زمین قرار دارد.