از شاعر معروف بنداروز " جناب مهندس صفر پور"
شانه بر زلف پريشان زده اي به به
شعله بر خرقه ي مستان زده اي به به
آفتاب از چه طرف سر زده كه امروز ؟
سر به اين بي سر و سامان زده اي به به
غنچه از شوق تو پيراهن غم زد چاك
تا كه تو چاك گريبان زده اي به به
من خراباتي ام و چشم تو مي گويد
باده در خلوت رندان زده اي به به
رخ خود را به شراب ناب افروخته اي
شعله بر خرمن عرفان زده اي به به
" واحد" اينگونه سخن از دگران سخت است
دست بالاتر از امكان زده اي به به
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 19:15 توسط خانم نوایی لقب
|