شانه بر زلف پريشان زده اي به به

شعله بر خرقه ي مستان زده اي به به

آفتاب از چه طرف سر زده كه امروز ؟

سر به اين بي سر و سامان زده اي به به

غنچه از شوق تو پيراهن غم زد چاك

تا كه تو چاك گريبان زده اي به به

من خراباتي ام و چشم تو مي گويد

باده در خلوت رندان زده اي به به

رخ خود را به شراب ناب افروخته اي

شعله بر خرمن عرفان زده اي به به

" واحد" اينگونه سخن از دگران سخت است

دست بالاتر از امكان زده اي به به